امروز 

آرشيو موضوعي

درباره وبلاگ

The image �http://i14.tinypic.com/34iiih3.gif� cannot be displayed, because it contains errors.


آرشيو

 

 
نویسندگان

 

 


پیوندهای روزانه

 

 
 
وبلاگهای دوستان

 
 
نظرسنجی وبلاگ

 

 
 
لوگوی وبلاگ

 



 

 
 


خبرنامه

 



 


آمار وبلاگ

آمار بازديدها:


بازديد هاي امروز : 6
بازديد هاي ديروز : 1
بازديد هاي این ماه : 96
كل مطالب : 10
كل بازديد ها : 2627
ايجاد صفحه : 0.140625 ثانیه

 
جستجو

 

 

سوز عاشقان

 

غزل نهم

یکشنبه، 17 تیر هزار و سیصد و هشتاد و شـش

 

غزل نهم

 برگشت به صفحه اصلی

 

رونق عـــهد شبابــست دگـــــر بستان را           مــيرسد مژده گل بلبل خــوش الحان را

ای صــبا گر بــجوانان چـــمن بازرســــی           خــدمت مابرسان ســرو گل و ريحان را

گــــر چنين جـلوه کند مغــبچه باده فروش           خاکــروب درمـــيخانه کنم مــژگان را

ای که برمــــه کـشی از عنبر ساراچـــوگان           مضطرب حال مــگردان من سرگردان را

ترسم اين قــــوم که بردردکشان مـی خندند          درســـــرکار خـــرابات کنند ايمان را

يار مـــردان خــــدا باش که درکشتی نـوح           هست خاکی که به آبی نــخرد طوفان را

بـــرو از خانه گـــردون بــدر و نان مـطلب            کان سيه کاسه در آخر بکـشد مهمان را

هــرکرا خوابگـــــه آخر مشتی خـاک است           گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را

ماه کــنعانی مـن مسند مــصر آن توشـــد            وقت آن است که بدرود کنــی زندان را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولـی             دام تزويرمکن چون دگــــران قرآن را

لغات :

رونق : تابش ، فروغ ، زيبائی ، درخشش

رند : زرنگ ، حيله گر، زيرک ، بی باک ، بی قيد ، لاابالی ، رندانه : از روی رندی و زيرکی

عهد : وفاء ، ضمان ، امان ، مودت ، سوگند ، پيمان ، عهود جمع ، زمان و روزگار

عنبر : شاهبو ، ماده ای است خوشبو و خاکستری رنگ که در معده و روده ماهی

الحان : آوازها ، آهنگها ، جمع لحن

افلاک : آسمانها جمع فلک

ايوان : صفه ، پيشگاه اطاق ، ايوانات و اواوين جمع ايوان

ايمان : گرويدن ، عقيده داشتن ، نقيض کفر

جلوه : نمايش دادن ، آشکارکردن ، ظاهر ساختن

مژده : خبر خوش ، نويد

مژگان: جمع مژه ، موهای پلک چشم

مضطرب : دچار اضطراب ، آشفته و لرزان

مغ : مرد روحانی

مه : مخفف ماه

ميخانه : ميکده ، محل عمومی برای می خوردن

مسند : تکيه گاه ، مقام و مرتبه ، مساند جمع

سرگردان : سرگشته ، آواره ، حيران

سيه کاسه : بخيل ، خسيس ، سياه دست

گردون : چرخ ، هرچه دور خود يا گرد محوری بچرخد ، به معنی آسمان نيز می گويند

دردکشان : درد خواران ، درد خوار : کسی که درد شراب را بخورد ،درد کش به معنی شراب ساز هم گفته شده ،درد : لای شراب ، آنچه از مايعات خصوصا شراب ته نشين شود ودر ته ظرف جا بگيرد

درود :سلام ، ثنا ، نيايش ، رحمت ، صلوات

خرابات : ميخانه ، ميکده

تزوير : دروغ پردازی کردن ، مکر کردن ، فريب دادن ، دو روئی کردن ، گول زدن

بدر : ماه تمام

رونق عهد شبابست دگر بستان را        ميرسد مژده گل بلبل خوش الحان را

شرح بيت :

دوره انجماد و خشکی و فرسودگی به پايان رسيده است. تحولات و دگرگونی هائی در عالم پديدآمده است . طبيعت از حالت خفتگی به سمت بيداری و شکوفائی گرايش پيدا نموده، و درخشش گلها و گياهان جلوه خاصی به باغات بخشيده، و عهد جوانی و شباب فرارسيده ، و خبر خوشی به بلبلان از جانب گل ابلاغ شده است و بار ديگر آواز و ترنم بلبلان به صحن بستان زيبائی و طراوت خاصی بخشيده است، به جز زيبائی و درخشندگی بهاری چيزی به مشام نمی رسد ،آری آدمی نيز بعداز گذراندن دوره فترت و جمود فکری می تواند به سوی رشد و تکامل و بيداری نايل گردد، و روح خودرا از آلايشهای کاذب پاک سازد و با شنيدن اخبار عشق و حقيقت نيروی لازم گيرندگی حق را در وجود خويش پرورش دهد، تا از زيبائی و جمال معنوی بهره مند گردد، و بايد چگونگی آفرينش گل و ريحان و باغهای زيبا و رنگارنگ طبيعت تفکر و تامل نمايد تا به علت آفرينش آنها پی ببرد و اندکی به خود بيايد تا ، خويشتن را از سرگردانی و حيرت به جانب يقين و حقيقت سوق دهد.

ای صبا گر بجوانان چمن بازرسی       خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را

شرح بيت :

ای صبا اگر به رشد يافتن و نخبگان روزگار دسترسی داشته باشی با آنها گفتگو کن و اهميت عشق ورزيدن و تامل در موجوات عالم هستی را از آنها بپرس و آموخته های خودرا به ما منتقل نما تا ما سوختگان حريم عشق از اسرار معشوق و رازهای نهانی آن اطلاعات کافی داشته باشيم و به رموزات آفرينش پی ببريم و درميان پديده های هستی جايگاه واقعی خودرا احراز کنيم و بانگرش دقيق به نحوه زندگی رياحين و گلها فلسفه هستی را بخوبی درک نمائيم و با مطالعه و تحقيق کافی در پيرامون گل و ريحان معشوق خودرا بخوبی بشناسيم و با خلوص نيت از فرامين آن اطاعت کنيم و دستورات آن را سرلوحه زندگی خود قراردهيم زيرا انسان بدون معشوق و معبود نمی تواند به زندگی خود ادامه دهد اگر عشق ورزيدن را ازوجود او سلب کنيم به موجودی بی رمق و بی عاطفه مبدل ميگرددکه برای خود واطرافيانش فرجام بدی دارد.

گرچنين جلوه کند مغبچه باده فروش         خاکروب در ميخانه کنم مژگان را

شرح بيت :

اگر باده فروش باده عشق و مودت را نمايان سازد، آنچنان شيفته و عاشق می گردم ،که مژگان خودرا خاک در ميکده می کنم،  و از ته دل به سوی ميخانه حرکت می کنم ، و خالصانه خاک پای مصلح واقعی جهان می گردم ، و هرچه که دارم فدای رخ نازنينش می نمايم،  بنابراين منظور از مغبچه باده فروش همان پير روحانی و سالک به مراد رسيده است ، که با تزکيه نفس و ممارست پی درپی به مقامات والای روحانی اوج نموده ،که همه جای عالم را در پرتو انوار الهی مشاهده می کند و به جز عشق خداوندی چيزی در بساط ندارد. عارف واقعی کسی است که رهبانيت را از خود دور سازد و با آموختن علوم و فنون روزگار خود ، آگاهی های لازم را کسب کند و خويشتن را جهت درک مفاهيم عشق مهيا سازد و پس از تحقيق و تفحص در امورات جهان هستی آگاهانه طريق عشق را برگزيند و با سوز دل خاک در ميخانه گرددو لازم است که درون خودرا از قيودات خشک تصفيه نمايد.

ای که برمه کشی از عنبر سارا چوگان          مضطرب حال مگردان من سرگردان را

شرح بيت :

طراوت و زيبائی و بوی معطر و خوش تو همه جارا احاطه نموده است ، ومن در بيابان لايموت در حال سرگردانی و حيرتم،  و بيش از اين مرا به اضطراب و پريشانی مينداز ، عشق هميشه در وجود انسان شعله ور است، و نيروئی دردرون انسان می جوشد و انسان را به سوی هدفهای والا هدايت می کند اگر غبار و ناپاکی ها را از قلب آدمی پاک سازيم و قلب را درحالت طبيعی خود قراردهيم آدمی مسير واقعی خودرا طی خواهد نمود. و خودبخود حقايق و اسرار پشت پرده برای او آشکار ميگردد. و تشويش و پريشانی از وجودش زدوده می شود فقط اضطراب عشق به معشوق بطور مستمر در وجود او باقی می ماند اين عشق ، ابدی و جاودانی است و فنای آن غير ممکن است زيرا هدف از خلقت انسان عشق ورزيدن به آفريننده هستی است .

ترسم اين قوم که بردردکشان می خندند      در سرکار خرابات کنند ايمان را

شرح بيت :

از اين قوم بی خرد و بی هدف واهمه دارم، چون اين قوم معنی و مفهوم هستی را در ک نمی کنند، و از لذت شراب ناب و شرابخواری چيزی احساس نمی کنند، و اعمال و کارهای اينها با ميخانه و خرابات منافات دارد. و اعتقاد و ايمان داشتن به حق تعالی در افکار و انديشه های پوچ اينها چندان ارزشی ندارد، زيرا که اين قوم نادان و غافل آنچنان غرق در هوی و هوسهای خويش اند که چندان توجهی به زندگی معنوی ندارند، و دلبستگی به دنيای فانی بقدری در وجود اينها ريشه دوانده که نيازی به فرورفتن در خويشتن را، نمی بينند و اعتنائی به دستورات و قوانين الهی نمی نمايند و کاری به هدف از زندگی و حيات را ندارند افراد غرق شده درماديات فقط به اندوختن ثروت فکر می کنند و همه چيز را درداشتن دارائی و مقام و پستهای زود گذر می بينند و بی خبر از اين اند که روزی کليه دارائی ها و ثروتهای اندوخته شده از بين می روند و آنچه که باقی است همانا عملکرد انسان است اگر اعمال انسان توام با عشق و معنويت باشد دارای ارزش است چونکه پشت کردن به ماديات نامعقول از عوامل رشد و تکامل آدمی است .

يار مردان خدا باش که در کشتی نوح          هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

شرح بيت :

اشاره به نافرمانی قوم حضرت نوح ميباشد حضرت نوح مردم را به اطاعت از خداوند متعال و رعايت حقوق همديگر و داشتن اخلاق فاضله دعوت می نمود ولی مردم زمانه گفتار اورا بخوبی هضم نمی کردند و به راهنمائی های او بی اعتنا بودند و مشغول فساد و خوشگذرانی بودند وحقوق قانونی و شرعی همديگررا رعايت نمی کردند و آنچنان در نادانی و خودخواهی غوطه ور بودند که مصلحت خودرا بخوبی درک نمی کردند حضرت نوح تقريبا بيش از 900سال متمادی مردم را به حقيقت و حيات معقول دعوت کرد ولی اندکی از آن حقايق زندگی را فهميدند و به او ايمان آوردند و بقيه از دور هست خارج شدند و در هلاکت و گمراهی به زندگی جاهلانه خود ادامه دادند طبق اراده خداوندی غرق در امواج طوفان شدند به جز ايمان آورندگان واقعی که آنها به کشتی نوح پناه بردند و از حادثه و حشتناک طوفان نجات يافتند و بقيه قوم به هلاکت رسيدند پس نتيجه می گيريم که انتخاب راه حق به عهده خود انسان است و همه چيز برای انسان جبرا تحميل نمی گرددبلکه اين خود انسان است که می تواند مسير خودرا بخوبی انتخاب نمايد و با تفکر دقيق و تامل در آفريننده هستی به خالق هستی ايمان بياورد و خودرا ازمنجلاب شقاوت  نجادت داده و بسوی نور حرکت کند و حيات معقول را برگزيند.

برو از خانه گردون بدر و نان مطلب         کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را

شرح بيت :

هرکس اورا دوست داشته باشد او آن کس را پيش خود می برد، از  روزگار نيازی به طليبدن چيزی نيست ،  زيرا در اين دهر فلک احدی را به آرزوی خود نرسانده است خواسته ها و تمايلات انسانی بقدری نامحدود و زياد است که امکانی برای نيل به کامل آن نيست ،  افراد انديشمند و متفکر هرگز خودرا سرگرم تمايلات واهی و بی اساس نمی نمايند، بلکه مشتاقانه در پی ديدار معشوق خودند، اين معشوق است که حاجات عاشق را برآورده می کند زندگی عاشق بدون معشوق محال است عاشق بايد به اصل واقعی خود برسد برای وصول به معشوق بايد رياضتها و سختی ها را متحمل شود و اعتنائی به منکرين از خدا بی خبر نکند و با صلابت و قاطعيت تمام به راه خود ادامه دهد و با درايت و تامل ، حوادث روزگاررا يکی پس از ديگری مهار سازد ، و اين را بداند که دنيا محل آزمايش و امتحان الهی است اگر کسی نمره عالی بدست آورد می تواند به مراحل عالی صعود پيدا کند . ولی اگر با گرفتار شدن در عوامل مادی و نفسانی موفقيت لازم را احراز نکند به پرتگاه ابدی سقوط خواهد کرد ،پس بايد مواظب اعمال وکردار خود باشيم و به کارهای غير خدائی دل نبنديم که عاقبت آن ، به جائی نمی رسد.

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است        گو چه حاجت که به افلاک کشی ايوان را

شرح بيت :

تمام پديده های جهان هستی از يک منبا ء و منشاء ايجاد شده اند و بعداز سير دوره تکاملی به مبد اء اصلی خود برمی گردند. انسان که به امر خداوندی از گل خشک شده خلق شده است بعداز سپری نمودن زندگی چند روزه دنيوی به درون خاک برخواهد گشت. بالاخره آخر و عاقبت زندگی مرگ است چراباديدن علايم مرگ باز هم نمی خواهيم آن را باور کنيم ؟ حيات و زندگی بطور قدرتمندانه می خواهد به کار خودش ادامه دهد که مارا از ياد مرگ غافل می سازد و پديده مرگ و زندگی هميشه در حال جنگ و خصومت با يکديگرند آری مرگ می خواهد آثار حيات را از بين ببرد ولی حيات در حال مقاومت است و ميل ندارد تسليم پنجه های آهنين مرگ گرددچه فايده ای دارد دير يا زود همه موجودات هستی اعم از انسان و حيوان طعم تلخ مرگ را خواهند چشيد.  انسان عاقل و خردمند فقط به اعمال و رفتار خود می انديشد و داشتن زندگی شيرين را در گرو عمل صحيح منطقی می پندارد . وچندان اعتنائی به کاخهای سربه فلک کشيده زمينی ندارد اين قانون آفرينش است بايد روزی آنچه راکه در دست داريم از دست بدهيم و بادست خالی توام با اعمال خير و شر ، به سوی جايگاه ابدی خود سفر کنيم و اگر دقيقا پيرامون مرگ و زندگی تفکر کنيم نيروئی مارا وادار می کند که توجهی به ثروتهای ظاهری دنيا ننمائيم و ماديات را فقط جهت رسيدن به اهداف معقولانه بکاربريم .

 

ماه کنعانی من مسند مصر آن تو شد           وقت آنست که بدرود کنی زندان را

شرح بيت :

ما به کجا می رويم و به دنبال چه چيزی هستيم به چه دليل عشق می ورزيم و بخاطر چه کسی عاشق می شوئيم آياعاشق شدن برای ما معنی و مفهومی دارد بدنبال چه کسی هستيم و در پی کيستيم آيا واقعا عاشق ايم يا به دنبال لذات و کاميابی های خوديم چرا زليخا شيفته حضرت يوسف گرديد مگر يوسف چه چيزی داشت که زليخارا بدنبال خود ش کشيد ومدتها در آتش عشق او بسوخت و اور ا بخاطر خودش در مصر زندانی نمود چه عاملی باعث گرديد که حضرت يوسف در مصر توسط زليخا زندانی گردد آيا او دست به اعمال خلاف زده بودو آن حضرت چه کرده بود که مورد غضب زليخا قرارگرفته بود آيا زليخا يوسف را از ته دل به زندان انداخته بود و يا در پشت پرده چيزديگری نهفته بود اسراری در اين امر وجود داشت آن راز عشق زليخا نسبت به يوسف بود زليخا عاشق جمال و زيبائی او گرديده بود عشق زليخا چه نوع عشقی بود آياآغشته با هوی وهوسهای نفسانی بود آيا زليخا اسير شهوات نفسانی شده بود و يا عشق ورزيدن زليخا با عشق های دنيوی تفاتی داشت آری در مرحله اول عشق زليخا از عشق مجازی شروع شد او شيفته جمال و زيبائی معشوق شده بود و از او در خواست کام نمود اما آن حضرت تسليم خواسته های او نشد.

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی          دام تزوير مکن چون دگران قرآن را

شرح بيت :

آنچه که برای انسان سعادت و خوشبختی می آورد، داشتن اخلاص و يک رنگی است اخلاص در جات و مراتب گوناگون دارد بکار بردن هرکدام از درجات در جای خود تحول عظيمی در زندگی بوجود می آورد و کلامی که از ته دل بيان شود و درعمل نيز کاربرد خوبی داشته باشد اثرات عميقی در مخاطب خود دارد اگر درزندگی از شادابی و خوش و خرمی مطلوبی برخوردارباشيم آرامش و س خودرا بيمه نموده ايم و بايد دغدغه پريشانی و نگرانی های بی مورد را از خود دور سازيم و با نوشيدن می زندگی شرافتمندانه زمينه رشد استعدادهای درونی را فراهم سازيم و از اندوخته های خود بنحو مطلوب بهره برداری کنيم ما نبايد خودرا در گوشه ای افسرده و پژمرده سازيم بايد تحرک داشته باشيم ، و ديگران را هم به تحرک وادارسازيم و وجدانها ی خفته را بيدار نمائيم در وهله اول بايد از غفلت خود آگاه شوئيم و با عبور از جاده های نا آگاهی و نادانی به سمت دانائی و آگاهی سير کنيم ، جنبش و تکاپوی ما بايستی از هرگونه ريا و آلودگی بدور باشد تزوير و خود نمائی از عوامل مذموم ومزاحم حيات معقول است بنابراين بايد بيزاری خودرا از منافقين و ظاهر سازان اعلام نمائيم و از قرآن بخاطر نيل به اهداف شوم و فريب دادن ديگران استفاده نکنيم ، زيرا که قرآن کتاب هدايت و رشد وتکامل است .

 

 

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 27     

غزل هشتم

سه شنبه، 5 تیر هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل هشتم

برگشت به صفحه اصلی

 

ساقيا برخـــيز و ددرده جـــام را     خاک برســــرکن غـم ايام را

 ساغـــر مــــی برکفم نه تا زبـر      برکشم اين دلق ازرق فـــام را  

گرچه بدنامــيست نـــزد عاقلان      ما نـــمی خواهيم ننگ و نام را  

باده درده چند از ايـــن باد غرور      خاک برســر نفس نافــرجام را  

دود آه ســـينه نــــلان مــن       سوخت اين افــسردگان خام را  

مــحرم رازدل شـــيدای خـود       کس نمی بينم زخـاص و عـام را  

با دل آرامی مرا خاطــرخوشست       کـزدلم يکـبـاره بـــرد آرام را  

نـــنگرد ديگر بــسرو اندرچمن      هرکه ديدآن سرو سـيم اندام را  

صبرکن حافظ بسختی روزو شب        عاقبـت روزی بــيابی کــام را

 لغات:

ساقی: آب دهنده ، کسی که آب يا شراب به ديگری می دهد سقات جمع

ساغر : جام ، پياله شرابخواری

سوخت : ماده سوختنی ، آنچه بسوزانند

سينه : استخوان بندی بالای شکم انسان که پستانها روی آن قراردارند به معنی پستان هم می گويند

 سرو: درختی است مخروطی شکل برگهايش باريک و دراز بشکل سوزن و هميشه سبزاست و بلنديش تا 20متر ميرسد و آن را سرو سهی و سرو ناز و زاد سرو هم گفته اند در عربی سرو می گويند

 شيدا : آشفته ، عاشق ، شيفته ، شيدائی : آشفتگی ، شيفتگی

 عاقل : دانا ، هوشيار

 سخت : دشوار ، ضد آسان ، سفت ضد نرم ، سست به معنی بخيل و خسيس هم می گويند

خاک : آنچه طبقه ظاهری زمين راتشکيل داده گياهان و درختان را ميروياند به معنی زمين و کشور هم می گويند

 خاکسار : خاک مانند ، مانند خاک ، و کنايه از آدم فروتن و افتاده و خوارو ذليل

 خيز : امر به برخاستن . ايستادن ، برخيز به معنی خيزنده هرگاه پس از کلمه ديگر درآيد مثل سحر خيز

 شب خيز : حاصل خيز ، سبک خيز و نيز به معنی جست ، جهش و نيز به معنی بلندی ، ارتفاع ، بلندی طاق يا ديوار در ساختمان

خاص : برگذيده ،يگانه ، ويژه ، منفرد ، ضد عام

 خاطر : آنچه در دل گذرد ، انديشه ، قلب ، ضمير ، خواطر جمع ،خاطره : ضمير ، انديشه ، خيال، يادبود ، يادگار

 جام : پياله ، ساغر

 خام : ناپخته ، نارس ، نا آزموده ، چيزی که در آن دستکاری نشده ودرحالت طبيعی آن تغييری نداده باشند ، پوست دباغت شده ، به معنی کمند هم گفته شده

 غم : حزن ، اندوه ، انده ، غموم جمع

 غرور: فريفتن ، بيهوده اميدوارکردن ، به چيزی بيهوده و باطل طمع بستن ، در فارسی به معنی کبرو نخوت و خود بينی هم می گويند

 ايام : روزها جمع يوم

 ازرق : کبود ، نيلگون ، آبی ، کبود چشم ، زاغ چشم

 افسردن : پژمرده شدن ، سرد شدن ، يخ بستن ، منجمد شدن ، دلسرد شدن ، فسردن هم می گويند

 افسرده : فسرده : پژمرده ، يخ بسته ، دلتنگ ، افسردگی : دل تنگی ، پژمردگی

 اندام : تن ، بدن ، جسم ، قد ، قامت ، عضو بدن ، عضوی که ظاهر باشد ، به معنی قاعده و روش صحيح ،اندام دادن : آراستن ، نظم و ترتيب دادن

 سيم : شيم ، جمع اشيم به معنی خالدار ،شيمه : خلق و خوی ، طبيعت ، عادت

 می : باده ، شراب ، شراب انگوری ، نوشابه الکلی

 محرم : خودی ، خويش ، نزديک

 کف : دست ، سطح درونی ، دست يا پا کفوف جمع

 کام : دهان ، داخل دهان ، سقف دهان ، به معنی مراد ، مقصود ، آرزو

 دل آرام : آرامش دهنده دل ، کسی که مايه آرامش خاطر باشد ، معشوق ، محبوب ، دلبر

 دلق : پوستين ، جامه درويشی

 فام : پساوند که در آخر برخی کلمات در می آيد و معنی گون و گونه ورنگ و مانند می دهد مثل سرخ فام ، زردفام ، سيه فام ، لعل فام

 عام : همه را فرا رسنده ، توده مردم ، همگانی ، خلاف خاص

 عاقبت : آخر کار ، فرجام کار ، سر انجام ، پايان هر چيز ،عواقب جمع

 

ساقيا برخيز و درده جام را          خاک برسر کن غم ايام را

شرح بيت:

 ساقی جام می را بياور و غمهای روزگاررا از ذهن خود بيرون نما ، در دنيای کنونی با پيشرفت علم و دانش و گسترش روز افزون دستاوردهای ناشی از آن برای انسان رفاه نسبی بوجود آمده است و آدمی بخاطر رسيدن به رفاه  وآسايش مادی به فعاليتهای گوناگونی می پردازد و ار طرق مختلف برای احراز امتيازات لازمه و بهره برداری مطلوب از آن واردميدان مبارزه می گردد، عده ای از افراد مرفه به رعايت حقوق ديگران و اجرای عدالت پشيزی ارزش قائل نيستند و به منظور کسب ثروتهای باد آورده و نيل به آخرين ساخته های تکنولوژی خودرا به آب وآتش می زنند ، متاسفانه بذر کينه ودشمنی درقلوب اينگونه افراد کاشته می شود ، ومقام انسانی خويش را به فراموشی می سپارند و بخاطر منافع مادی ناعادلانه خود به جنايتها و قتل های سوزناکی متوسل می شوند ، و اضطراب و پريشانی تمام و جود اينگونه افراد را فرا می گيرد و عملکرد غلط اينها ديگران را به غم و اندوه می اندازد در اينگونه جوامع به اصطلاح متمدن چهره هاافسرده و غمگين است ، نشاط و شادابی جای خودرا به اخم و کينه داده است پس چاره چيست ؟ و چگونه می توانيم معضلات ناشی از خصومتها و کينه هارا از بين ببريم ؟ اگر دوستار آن هستيم که اجتماع سالم و شادابی داشته باشيم بايد به ارزشهای نامعقول مادی بی اعتناباشيم و با نوشيدن می ناب حقيقت و جود خويش را از غموم کشنده زندگی مادی نجات دهيم ، و بايد چرخهای علم و تکنولوژی را به سمت هدفهای والای انسانی سوق دهيم و از امکانات لازم بخاطر وصول به حقايق هستی استفاده کنيم ، چه لزومی دارد که خودرا بخاطر زيور آلات کاذب دنيوی به مشکلات غامضی بکشانيم و زندگی را برای خودو ديگران به جهنم سوزناکی مبدل سازيم چرا به اصل حقيقت توجه نمی کنيم ودر پيرامون فلسفه هستی وهدف آفرينش عميقا تامل و تفکر نمی کنيم و چرا ازعلم و آخرين اطلات عميق بشری بهره های سازنده و مثبت نمی بريم ولی با انتخاب جنبه های منفی آن خود را به سوی نابودی و هلاکت سوق می دهيم.

 

ساغر می برکفم نه تا زبر        برکشم اين دلق ازرق فا م را

شرح بيت:

 پياله شراب رابه دستم بسپار تا لباس درويشی برتن کنم و با پوشيدن لباس نيلگون و رنگارنگ دمی در خود فرو روم تا مشکلات بيشمار حيات مادی را از صفحه ذهن بزدايم و بايد قوه خيال و انديشه خودرا به سوی سازندگی و رشد ونمو هدايت کنم با تامل دقيق درخود به ارزشهای واقعی انسانی خود پی ببرم و چگونگی خلقت و آفرينش خودرا درحد اعلا مورد بررسی قراردهم اگر به خويشتن واقف باشم به ارزشهای کاذب مادی بی اعتنا خواهم گشت واگر درچنين مسيری حرکت کنم به حيات واقعی خود که همان حيات معقول است دست خواهم يافت.

گرچه بدنامی است نزد عاقلان         ما نمی خواهيم ننگ و نام را

شرح بيت:

 در نزد کسانی که به تعقل محض اعتقاد دارند سخن گفتن ازعشق و شيفتگی معنی و مفهومی ندارد، و موجب بدنام شدن گوينده می گردد برای توضيح  و تبين بيشتر بيت فوق نياز به تعريف عقل داريم در مرحله اول بايد بدانيم عقل چيست ، و چه چيزهائی را عقلانی می ناميم ، با توجه به تحقيقات بعمل آمده ميتوان عقل را به دونوع تقسيم کرد : عقل محض ، عقل توام با احساس و عشق ، قبل از اينکه به شرح انواع عقل بپردازيم ، نخست بايستی تعريف جامع و کاملی از عقل داشته باشيم ، پس عقل عبارت از مجموع فعاليتهای حساب شده و سنجيده انسان وياموضع گيريها و عملکردهای بجاو منطقی انسان در مقابل حوادث و رخداهای گوناگون است ، و اما منظور از عقل محض چيست ، عقل محض به سلسله فعاليتهائی می گويند که فقط موارد قانونی ومنطقی محض را مد نظر قرارمی دهد ، و آنچه که بامعقولات عقلانی محض سازگاری داشته باشد آن را می پذيرد و با قاطعيت تمام از آن موارد دفاع می کند، و کاری با سرنوشت انسانها ندارد ، مثلا عده ای از سياستمداران برای رسيدن به قدرت مواردی را پيش بينی می کنند، و اگر تفکرات آنها را دقيق ارزيابی کنيم با معيارهای عقل محض سازگار است ، مثلا برای احراز قدرت و سلطه برديگران بايد از راههای گوناگون و از وسايل مختلف بهره ببرند، ولی انتخاب اينگونه راهها و اتخاذ تصميمات مربوطه با سرنوشت انسانها مغايرت دارد، و ضمنا عقل محض کاری با انسان و ظلم و عدل ندارد، وزورمندان و قدرتمندان با پشتيبانی او به هرگونه جنايت و قتلی بخاطر وصول به اهداف شوم خود متوسل ميگردند ، آری عقل محض فقط مقولات خشک و بی روح را مورد بررسی قرارمی دهد ، و پيروان عقل محض به عشاق و دوستداران عشق ومعرفت می خندند، و عملکرد آنهارا مورد استهزاء و تمسخر قرارمی دهند ، و حتی عشاق واقعی را افراد بی کفايت و بی درايت می خوانند ، و تفسير بيشتر در مورد تعقل محض از عهده اين نوشته خارج است ، اکنون به طور اجمال در مورد نوع دوم مطالبی را بيان می کنم . در عقل احساسی متفکر با رعايت کليه قوانين سنجيده شده و با درنظر گرفتن خواسته ها و احساسات وتمايلات عاطفی انسان مواردی را مطرح می کند،  و انگيزه و هدفش اصلاح جوامع بشری است و انسان را موجودی متفکر و عاطفی و عاقل می داند و با متابعت از عقل کامل و يا عقل احساسی و عاطفی فقط به مسائل تکاملی انسان می انديشد و انسانيت را قربانی خواهشهای نفسانی خود نمی کند ، اينجاست که عشاق واقعی بی اعتنائی خودرا به عقل محض نشان می دهند، و به دنبال شهرت و نام نيستند و فقط به رشد و تکامل انسانها می انديشند.

باده درده چند از اين بادغرور          خاک برسر نفس نافرجام را

شرح بيت:

از آن باده ای که انسان را بسوی موارد مهمل و بيهوده می کشاند قدمی را در اختيار نفس قراربده تا عواقب ناپسند آن را بخوبی در يابد ، آری روياها و آرزوهای غيرمعقولانه نفس انسان را از حقايق دور می سازد و با تداعی آنها در ذهن موارد غيرمنطقی ترسيم می گرددذهن آدمی آنچه که واقعيت دارد آن را نمی بيند و نمی پسند بلکه به طرف باطل گرايش پيدامی کند آدمی با پيوستن به خواهشهای متنوع و رنگارنگ نفس به چهره واقعی زندگی نمی نگرد و به انسانيت انسان بی اعتناست چونکه روياها و آرزوهای باطل و ناپسند با قضايا ی واقعی سازگار نيست و برای اينکه خويشتن را از چنگال آرزوها وآمالهای نامعقول نجات دهيم مستلزم اين است که با نفس ستمگر به مقابله برخيزيم بجای نوشيدن شراب مهمل و باطل طبيعی و غوطه ور شدن درزندگی طبيعی باده ناب حقيقت را سرکشيم تا به سرمنزل سعادت برسيم.

دود آه سينه نالان من         سوخت اين افسردگان خام را

شرح بيت:

افراد خام و نارس ناله های سوزناک درونم را درک نمی کنند آنان که از مرحله عبوديت دورند و مهر غفلت بردهان و گوشهايشان نهاده شده است و مسائل جهان هستی را بخوبی تجزيه و تحليل نمی کنند هرگز به راز حيات برين پی نخواهد برد چونکه حيات از ديدگاه آنها معنی و مفهوم ديگری دارد همانا خوردن و خوابيدن و لذيذ جنسی و يا وصول به جاه و مقام و مال ومنال دنيوی از شعاير و اعمال آنهاست و بخاطر رسيدن به اهداف خود به اقدامات خطرناکی متوسل می شوند و در امور جاری زندگی آنها عدالت و آزادگی بی معنی است و آنچنان در غفلت و بی خبری غوطه ورند که هرگز مايل نيستند در خويشتن تحولات و دگرگونی های مثبتی بوجود آورند تا خودرا از افسردگی و خامی به قلل منيع تکامل و رشد سوق دهند روح آنها از رياضت و مبارزه با هوی و هوسهای نفسانی بيگانه است.

محرم راز دل شيدای خود           کس نمی بينم زخاص و عام را

شرح بيت:

شاعر در دوران حيات خود به مقامات و کراماتی دست يافته بود که اسرارهستی را بصورت واضح و عيان مشاهده می کرد و تقريبا در درک واقعيتها ی هستی آنچنان جدی و کوشا بود که مقاومت رقيبان در برابر او سلب شده بود و احدی توانائی مقابله با اور ا در خود نمی ديد و مردم زمانه در فکر تمايلات مادی و گرد آوری ثروت و کسب مقام بودند وآنچنان اعتنائی به عشق و معنويت نداشتند و لذت زندگی را دردنيا و امورات دنيوی تصور می نمودند و گفتار سوزناک و تکان دهنده شاعر را بخوبی نمی فهميدند و زندگی را با آروزوهای طول و دراز خود و بدون هدف سپری می کردند آری اعمال و تفکرات مردم مغاير با ناله های جانگداز شاعر بود لذا کسی را پيدا نمی کرد تا حقايق زندگی را با او در ميان بگذرد حتی خواص هم بخاطر منافع مادی و زندگی دنيوی از درک هدفهای والای هستی و حيات معقول بيگانه بودند.

با دلارامی مرا خاطر خوشست         کزدلم  يکباره برد آرام را

شرح بيت:

دور از اضطراب و دغدغه خاطر مشغول زندگی طبيعی خود بودم. و ازامکانات کافی برخورداربودم .و به جز زندگی معمولی به چيزی فکر نمی کردم .و در آرامش و س کامل بسر می بردم ،که ناگهان جرقه ای درخشيد و عشق در وجودم شعله ور گرديد و ديوانه وار بسوی معشوق شتافتم. و آرامش از درونم زدوده شد،از مرحله طبيعی زندگی بيرون آمدم و به مراحل بعدی رشد سوق يافتم . و سوز درون آتش عشق همدم و هم راز من بود و آرامش دنيوی خودرا از دست دادم . وبه گوهر گرانبهای عشق رسيدم بعد از طی نمودن مقدمات عشق به مقامات عالی حيات برين صعود کردم. و به خوشی و لذت واقعی رسيدم برای وصول به تجليات عالی زندگی بايد از همه چيز خود بگذريم و وجود خودرا فدای معبود کنيم اگر در مسيری غيراز اين سير نمائيم به جائی نخواهيم رسيد.

ننگرد ديگر بسرو اندرچمن             هرکه ديد آن سرو سيم اندام را

شرح بيت:

اگر کسی سرو سيم اندام را ببيند، نيازی به سرو طبيعی و چمن ندارد. زندگی طبيعی محض که همان لذايذ مجازی دنياست ، در قبال حيات معقول چندان ارزشی ندارد. آنان که از مراحل سخت نفسانی خويشتن را نجات داده اند و با مجاهدت و تمرين مشکلات ناشی از خود طبيعی را پشت سر نهاده اند، و ضمانت اجرائی خوبی در بارگاه ربوبی برای خويش احراز نموده اند، و حيات معمولی را فدای معشوق کرده اند ، و در اين راه از هرگونه فداکاری و ايثار دريغ نورزيده اند، ودرکشاکش تمايلات نفسانی هوای نفس را کنار نهاده و به معبود خود شتافتند، و شب و روز را در کوی دلبر سپری کرده اند هرگز خودرا تسليم زندگی طبيعی محض نمی نمايند ، برای آنان گرايشهای مادی در مقابل لذايذ بيشمار معنوی پوچ و بی ارزش است ، بنابرين انسان عاقل اسير شهوات کاذب نمی شود.

صبرکن حافظ بسختی روز و شب       عاقبت روزی بيابی کام را

شرح بيت:

اگر به عمل خير و پسنديده ای که توام با عشق و آزادی باشد دست بزنی . بايد سختی ها و مشکلات ناشی از آن را در نظر داشته باشی . و درعبور از تنگنا ها و جاده های باريک و خطرناک صبر و حوصله را نبايد فراموش کنی.  و دربرابر خارها و سنگهای سخت مقاومت و توان خودرا نبايد از دست بدهی.  اگر خواهان فسخت و گشايش هستی . بايد در حال جنبش و تکاپو باشی، و بخاطر رسيدن به هدفهای والای هستی هرگونه تنبلی و سستی را از خود دورسازی و شب و روز را مداوم در فعاليت و کوشش بسر ببری ، اگر کسی دنبال حقيقت است برای او ايستادن و دست نزدن به کار، مفهومی ندارد چونکه احراز موقعيت خاص نياز به پيگيری مستمر دارد . انسان بی حال و بی رمق نمی تواند در کارهای خود موفق گردد، چه رسد به اينکه مافوق طبيعی بودن را انتخاب کنيم، اخذ لحظه وصول به زندگی مافوق طبيعی  منوط براين است که از حيات طبيعی و معمولی خود صرف نظر کنيم و با خواسته هاو تمايلات خود به مقابله برخيزيم،  اگر در مبارزه با هوسهای زودگذر دنيوی اراده و عزمی از خود بروز دهيم عاقبت به مقصود و مراد خود دست خواهيم يافت،  و چرخش روزگار مارا به سوی دلبر و محبوب واقعی خود خواهد برد و سر انجام به سعادت و خوشبختی معقول دست خواهيم يافت.

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 18     

چهارشنبه، 30 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل هفتم 

  برگشت به صفحه اصلی

 

   صــوفی بيا که آينـه صافی است جام را      تا بــنگـری صــفای مــی لعل فام را 

رازدرون پـــرده زرنــدان مست پرس        اين حال نيست زاهـد عــالی مـقام را

عنـقا شـکار کس نشــود دام باز چين        کانـجا همـيشه باد بدست اسـت دام را

در بزم دور يک دو قــدح در کش و برو       يعـنی طمــع مــدار وصـــال دوام را

ايدل شباب رفت و نچيدی گلی زعيش        پيـرانه ســرمکن هنــری ننگ و نام را

در عيش نقد کوش که چون آبخور نماند       آدم بهــشت روضـــه دارالـــسلام را

مارا برآستان تو بـس حــق خدمتست        ای خواجه باز بـين بترحــم غـــلام را

حافظ مــريد جام می است ای صبا برو        وز بنده بندگی بـــرسان شيـخ جام را

لغات:

بزم : جشن و مهربانی ، مجلس عيش و عشرت و باده گساری

صافی : پاکيزه و خالص ، پاک و روشن ، زلال ، بی غش ، درفارسی صاف می گويند و نيز صافی ظرفی را هم می گويند که دارای سوراخهای ريز است ، و در آن برخی از خوردنيها و چيزهای مايع را صاف می کنند،پالايه

صاف : روشنی ، پاکی ، پاکيزگی ، رونق ، خوشی و خرمی

صبا : بادی که از سمت شرق می وزد ، باد برين

صوفی : کسی که پيرو طريقه تصوف باشد ، صوفيه : فرقه ای از مسلمانان که طريقه و مسلک آنان احتراز از خواهشهای نفسانی و اعراض از ما سوی الله می باشد .

می : باده ، شراب ، شراب انگوری ، نوشابه الکلی

مقام : جای اقامت ، جای ايستادن ، جای قدم ، منزلت ، رتبه ، پايه ، جايگاه ، مقامات جمع

مست : کسی که در اثر خوردن نوشابه الکلی از حال طبيعی خارج شده و يا حالت بيهوشی و بيخودی پيدا کرده باشد

مريد : اراده کننده ، خواهنده ، ارادتمند

حال : صفت و هيئت و کيفيت چيزی ، چگونگی ، احوال جمع و نيز حال و حالا و حاليا به معنی اکنون ،زمانی که در آن هستيم

آستان : آستانه ، درگاه ، درگه ، جلو درب ، کفش کن ، مجازا به معنی دربارو بارگاه ستان و ستانه نيز گفته شده

پيرانه سر : زمان پيری ، در حال پيری ، سرپيری

ننگ : عيب و عار ، شرم و حيا ، آبرو ، حرمت ، به معنی زشتی ، رسوائی نيز می گويند

وصال : پيوستن ، به هم رسيدن ، رسيدن به هم

ترحم : رحم کردن ، مهربانی کردن ، برسر لطف و مهربانی آمدن ، رحم داشتن

دام : کمند ، تله ، بند، هر آلت و اسبابی که برای گرفتار ساختن و صيدکردن جانوری بکارببرند

دوام : پايدارشدن ، هميشه بودن ، ثبات و بقا هميشگی

عنقا : مونث اعنق ، زن دراز گردن ونيز به معنی سيمرغ

عيش : زندگانی ، طعام ، خوراک ، خوردنی و آنچه به آن زيست کنند ، خوشگذرانی ، خوشی و شادمانی

دور : گردش ، حرکت کردن چيزی پيرامون چيز ديگر ، گردش سال ، عصر و زمان ، روزگار ، ادوارجمع

 

صوفی بيا که آينه صافی است جام را      تا بنگری صفای می لعل فام را

شرح بيت :

برای دلهای آگاه و بيدار تعريف حقيقت ، شفاف و روشن است چونکه پاکباختگان حريم عشق عين حقيقت را در خويشتن يافته اند بنابراين اگر در خود طبيعی تغيرات ودگرگونی های خاصی بوجود آوريم و عوامل و موانع باطل را از خود دور سازيم ، به حقيقت زلال و شفاف دست خواهيم يافت و بايد خواهشهای نفس اماره را از فيتلر صافی گذرانيد و آنچه که مربوط به دنيا و دنيا پرستی است از وجود خويش برکنيم و حق و حق پرستی را جايگزين دروغ و ريا و خودخواهی ها کنيم در اين صورت باآينه شفاف دل جام حقيقت را خواهيم نوشيد و با نوشيدن جام حقيقت صفای می و مستی را در خود مافوق طبيعی حس خواهيم نمود و روح خودرا برای پرواز در ملکوت اعلی صيقل خواهيم داد ، بلی اين است معنی و مفهوم صحيح زندگی کردن.

رازدرون پرده زرندان مست پرس     که اين حال نيست زاهد عالی مقام را

شرح بيت :

آنان که عمری را سپری نموده اند و درکاری تجربه گرانبهائی را کسب کرده اند وبا بکارگرفتن اندوخته های خود می توانند کار خودرا به نحو احسن و بدون ايراد انجام دهند ، زيرا که در اين کار پخته شده اند واسرار کار موردنظر را بهتر می دانند ومی توانند از راههای باريکی واردشوند و نتايج ثمربخشی احراز نمايند بناب اين اگر انسان عمر خودرا در راه خدمت به مردم و فهميدن احکام الهی و عمل به آن بگذراند بهتر می تواند شيرينی و لذت عمل خودرا درک نمايد و به درجه ای از درجات عالی انسانی نايل گردد، که ديگران از فهم و وصول به آن عاجزند زيرا اسرارهستی و حقايق محض برای کسانی آشکار می گردد که طريق رندی و مستی را اختيار نموده اند ، و بی صبرانه در حال تکاپو و جنب و جوش اند ، اينان رهروان واقعی بشريتند ، چونکه عقل خودرا با عشق و معنويت رشد داده اند و به يقين رسيده اند و رازهای درون پرده برای آنها هويدا گرديده است درک مفهوم هستی ، برای زهاد و متعبدين سنتی غيرممکن است

 

عنقا شکار کس نشود دام باز چين      کانجا هميشه بادبدست است دام را

شرح بيت :

دام باز چين شکار کس نمی شود زيرا او هميشه محافظ دارد پرنده ای که محافظ داشته باشد احدی نمی تواند آن را صيد نمايد ، بنابراين غرايز گوناگونی در وجود انسان نهفته است هرکدام از اين غرايز به فراخور حال خود، انسان را به مسيری سوق می دهند و با قدرت وتکنيک خاصی به فعاليت مشغولند و مسير خودرا تا رشد نهائی ادامه ميدهند ودروجود آدمی بخاطر جلو گيری از انحراف غرايز مربوطه محافظی وجود دارد و عملکرد آن به عهده اراده و تصميم اوست ، انسان می تواند باا لهام گرفتن از قوه تغقل و فهم برين خويشتن را از چنگالهای غرايز درنده و سرکش نجات دهد ،اگر اندکی آدمی برخود بيايد و قوه تعقل و تفکر خودرا بکار اندازد می تواند غرايز سرکش و طغيانگر خودرا مهار سازد . و البته تنها عقل انسان قادر به ستيز و مبارزه با نفس ويرانگر نيست ، بلکه عقل با هم آهنگی فطرت پاک و بدون آلايش و با بکارگرفتن قوانين و دستورات انبيا الهی می تواند انسان را از دامن غرايز ويرانگر و کشنده نجات داده و به سوی قلل منيع رشد و تکامل واقعی که هدف اصلی آفرينش هستی است سوق دهد .  اين است معنی و مفهوم بيت فوق ، نفس سرکش و غرايز طغيانگر نمی تواند انسان را از هدف والای خود باز دارد زيرا وجدان آرام و عقل سليم و فطرت پاک محافظ آدمی است

در بزم دور يک دو قدح درکش و برو       يعنی طمع مدار وصال دوام را

شرح بيت :

درجشن و پايکوبی دهر قدحی در کش و راه خودرا برگزين ، اگر به طبيعت هستی بنگريم و به زيبائی ها و زشتی های ناشی از فعل و انفعالات عالم هستی توجه خاصی داشته باشيم هرکدام از پديده های جهان نکته ها و رازهای نهفته ای با زبان بی زبانی برای گفتن دارند ، از دانه های ريز شن گرفته تا کوههای سر به فلک کشيده و آسمان نيلگون و خورشيد جهان افروز نمودی از واقعيتهای عينی جهان آفرينش اند ، انديشه و تفکر در پيرامون پديده های جهان مسائل زيادی را روشن می نمايد و بايد از ظواهر قضايای مربوطه به انگيزهای آفرينش پی ببريم و خويشتن را جهت شرکت در بزم شور انگيز روزگار مهيا سازيم و زمينه رشد نهائی را در وجودخويش پرورش دهيم تا قدحی از شربت گوارای زندگی بياشاميم و بايد با چشم بصيرت دل را بخوبی باز نموده و وصال دوام را در حيات معقول جستجوکنيم وبخاطر شهوات زودگذر دنيوی خودرا به هلاکت نياندازيم و در غيراين صورت از قافله رهروان جاده تکامل بشری محروم خواهيم ماند.

ای دل شباب رفت و نچيدی گلی زعيش      پيرانه سرمکن هنری ننگ و نام را

شرح بيت :

دوران جوانی که يکی از پر قدرت ترين دوره زندگی آدمی است سپری شد و ورقی از فرصتهای گذشته بدست نياورديم و اکنون که نوبت پيری است نمی توانيم ادعای نام و شهرت داشته باشيم ، اگر انسان قوه عقل و فهم خودرا بخوبی هدايت کند و فرصتهای زندگی را يکی پس ار ديگری بيهوده از دست ندهد و از نعمتهای موجود در اطراف خود به نحو احسن بهره های لازم را اخذ نمايد و استعدادهای درونی خودرا عميقا شناسائی کند و موارد لازم را برای بکار انداختن استعدادهای درونی مهيا نمايد ، و زمينه رشد و پرورش آنهارا برای خويشتن فراهم سازد در اين صور ت می تواند در دوره پيری شکوفائی لازم را درخود پديد آورد و از تجارب کسب نموده شده در دوران شباب برای منتقل نمودن به ديگران بهره های کافی را ببرد بايستی در اصلاح خويش کوشش کنيم و زندگی خودرا بطور مهمل سپری نسازيم و با متابعت از هوی و هواهای نفسانی خويشتن را از گردونه کاروان هستی و بقای ابدی خارج ننمائيم.

در عيش نقد کوش که چون آبخور نماند    آدم بهشت روضه دارالسلام را

شرح بيت :

درزندگی خالصانه و قاطعانه کوشش و تلاش کن و اين را بدان که خداوند بهشت را جايگاه ابدی آدم (ع) قرارنداده بود و باغهای پراز درختان  رنگارنگ بهشتی برای حضرت آدم باقی نماند بلکه براثر حيله گری ومکر شيطان رانده شده از درگاه ربوبيت حضرت آدم را خداوند از بهشت بيرون راند بحث تحقيقی و دلايل اخراج حضرت آدم از بهشت و علت مکر واغوای شيطان از حوصله اين نوشتار خارج است بلکه می توان چنين گفت: که زندگی دارای معنی و مفهوم است و خلقت در کره زمين بخاطر هدفی صورت گرفته است ،آدمی بايد برای احراز مقام والای انسانيت مراحلی را طی نمايد و از آزمايشات الهی سربلند و سرافراز بيرون آيد و خويشتن را بيهوده غرق در خوشی  های ظاهری دنيا ننمايد و بجای لذتهای زودگذر و آنی ، قوه تفکر و انديشه خودرا پرورش دهد و زمينه نفوذ شياطين را در وجود خود مسدود نمايد زيرا انسان در حال رشد و تکامل است اگر خودرا آلوده نمائيم امکانی برای نمو و رشد نخواهيم داشت و مداوم در حيطه نفسانيت خود مستغرق خواهيم گشت و بايد از سرگذشت پيشينيان عبرت بگيريم و لحظات و فرصتهای گرانبهای عمر خودرا بيهوده از دست ندهيم و زندگی را صادقانه دوست داشته باشيم.

مارا برآستان تو بس حق خدمتست         ای خواجه باز بين بترحم غلام را

شرح بيت :

ما از خادمان درگاه توهستيم با غلام خود مهربانی کن ، مدتهاست که زندگی خودرا وقف خدمت در آستان تو نموده ام و آنچنان در عالم وجود تو ذوب شده ام که امکان جدائی از تو برايم غير ممکن است زيرا تمام اعمال و رفتارو حرکاتم فقط بخاطر رضای توست اگر به طبيعت و زيبائی های آن می نگرم در آن و جود نازنينت را مشاهده می کنم و اگر به قطرات باران و شکوفه های هستی نگاه می کنم به جز تو چيزی را نمی بينم و اگر به جمادات و نباتات و حيوان فکر می کنم در خلقت پيچيده و زيبای آنها تورا می بينم و اگر به انسان و عالم انسانيت می نگرم غرق در حيرتم که چگونه نقاش هستی پيکر زيبای آدمی را ترسيم نموده و چگونه خصلتهای جميل اخلاقی را در وجود انسان پرورش داده و عنصر اراده و خلاقيت و ابتکاررا در وجود او به وديعت نهاده است با مشاهده اين همه دلايل مثبت و سازنده درجهان هستی به چه دليل ازتو ببرم و به غير تو پناه آورم نه ،  هرگز از خادمی درگاه تو دست برنخواهم داشت تا زنده هستم غلام حلقه به گوش آستان توام.

حافظ مريد جام می است ای صبا برو        وزبنده بندگی برسان شيخ جام را

شرح بيت :

حافظ از ارادتمندان شراب ناب است ای صبا از بنده حقير به حضور شيخ شراب حقيقت را برسان حافظ دلسوخته عاشق حقيت ناب می باشد ، و رهروان طريق حقيقت محمدی نيازی به زهد و تقوا ندارند زيرا آنان با آلايش درونی خود از مسير تقوی ظاهری عبور نموده اند و آنچنان ستيزی دروجود خويش ايجاد کرده اند که قدرتهای شيطانی نفس اماره نمی تواند چراغهای روشن حقايق هستی را از وجود آنها بزدايد ، دوستداران حقيقت و پختگان واقعی عشق بعداز سالهاتمرين و ممارست خواهشهای نفس را دروجود خود نابود کرده اند ، و با گزينش راه واقعی زندگی خويشتن را به مرحله جديدی از رشد و تعالی رسانده اند ، و از مسير دامهای گسترده شده توسط نفس شيطانی اماره با موفقيت کامل سربلند بيرون آمده اند ، و با نوشيدن جام می (حقايق هستی ) منتظرانه مشتاق ديدار معبودند آری لذت واقعی زندگی کردن همين است و بس.

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 19     

غزل ششم

شنبه، 26 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل ششم

برگشت به صفحه اصلی

 

بملازمان سلطان کـــــه  رساند  اين دعارا        که به شکر پادشاهی زنظـــر مران گدارا

زرقيب ديو سيرت به خـــدای  خود پناهم         مگـــر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدارا

مژه سياهت ارکـــــــرد بخون ما اشارت         زفريب اوبينديش و غلط مـــــکن نگارا

دل عالمــــــی بسوزی  چو عذار برفروزی        تواز اين چه سود داری که نمی کنی مدارا

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهی         بــــــــه پيام آشنايان بنوازد آشنارا

چه قيامت است جانا که به عاشقان  نمودی         دل و جان فـــــدای رويت بنماعذارمارا

بخدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحر خيز         که دعای صبحگاهــــی اثری کند شمارا

لغات :

ملازم : کسی که هميشه با کسی ديگر باشد ، همراه ، نوکر، چيزی که هميشه پيوسته به چيز ديگر باشد

سلطان : حجت ، برهان ، قدرت ، تسلط ، فرمانروائی ، فرمانروا، پادشاه ، سلاطين جمع

شکر : سپاسگزاری کردن ، ثنا گفتن براحسان کسی ، سپاس داشتن ، سپاسگزاری

گدا : نادار، بينوا، کسی که وجه معاش خودرا به رايگان از ديگران طلب کند

 

نظر: نگاه کردن ، نگريستن ، ديد و بينائی ، بصيرت ، فکر و انديشه ، نظربازی : نظرکردن به چهره خوبرويان ، چشم چرانی

رقيب : نگهبان ، پاسبان ، نگاهدارنده ، منتظر ، مواظب ، رقباء جمع

ديو : موجودخيالی و افسانه ای که هيکل او شبيه انسان اما بسيار تنومند و زشت و دارای شاخ و دم بوده

پناه : پناهيدن ، پناه بردن ، پناه آوردن ، به کسی يا جائی پناهنده شدن

ثاقب : نافذ ، سوراخ کننده ، روشن ، تابان ، درخشان

شهاب : شعله ، شعله آتش ، شهاب ثاقب : تيرشهاب ، شخانه ، شعله ای مانند تير که گاهی هنگام شب در آسمان ديده می شود

مدد: ياری ، کمک ، فرياد رسی ، يارو ياور ، فرياد رس

مژه : موی پلک چشم ، مژگان جمع

غلط : شناختن وجه صواب در امری ، خطا کردن درسخن يا حساب نوشتن ، سهو، خطا ، اغلاط جمع

فريب : مکر ، حيله ، خدعه ، نيرنگ ، فريب دادن : گول زدن ، فريب خوردن : گول خوردن ، فريفته شدن

اشارت : نشان دادن چيزی را با حرکت چشم يا انگشت ، رمز گفتن ، به کنايه سخن گفتن ، اشارات جمع ، و نيز اشاره در اصطلاح علم بديع آن است که شاعر با الفاظ و کلمات کم به معنای بسيار اشاره کند.

نگار : بت ، معشوق ، محبوب ، نقش ، تصوير

مدارا : با کسی نرمی و ملاطفت کردن ، به نرمی و ملاطفت کردن ، به نرمی و حسن خلق با کسی رفتارکردن

فروز : فروغ ، تابش ، روشنی ، فروزيدن : افروزيدن ، افروختن ، روشن کردن ، روشن شدن ،درخشان شدن ، فروزش : افروختگی ، روشنائی ، تابش

نسيم : باد ملايم ، هوای خنک ، جريان ضعيف هوا که جهت وزش آن در مواقع مختلف تغيير می کند

صبحگاه : بامداد ، با مدادان ، اول روز ، اصباح جمع

پيام : پيغام ، خبر، سخنی

اميد : آرزو، چشم داشت

جرعه : آن مقدار آب يا مايع ديگر که به يک دفعه و يک دم آشاميده شود

عذار: موی گوشه پيشانی ، بناگوش ، گونه ، رخسار

قيامت : برانگيخته شدن پس از مرگ ، رستاخيز

 

به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را      که بشکر پادشاهی زنظر مران گدارا

شرح بيت :

بايد به همراهان سلطان کسی خواسته مارا برساند ، که بخاطر قدرت و تسلط پادشاهی از نظر خود گدايان را دورمکن ، قدرت و تسلط برجهان هستی مخصوص خداوند متعال است بنابراين اشخاص نمی توانند براشيا وانسانها سيطره داشته باشند ، و هرکس و يا هر شی به تناسب توانائی و قدرت خود می تواند برديگری  غلبه نمايد منظور اين نيست که گدايان و ناداران بخاطر وصول به دارائی و يامتاع دنيوی از پادشاهان و قدرتمندان  پيروی نمايند و يا به آنها التماس کنند ، اگر کسی چنين انديشه ای داشته باشد نمی توانيم اينگونه اشخاص را در رديف انسانهای آزاده و متعهد قراردهيم ، زيرا که در منطق آزادی و عشق چنين تصوری وجود ندارد بلکه عشق ورزيدن يعنی با قدرتمندان و زورمندان روزگار ستيز داشتن است عشق ورزيدن يعنی اعتقاد به آزادی انسان داشتن است ، عشق ورزيدن يعنی عدالت اجتماعی و انسانی را سرلوحه زندگی خود قراردادن است ، پس سلطان در اين بيت به معنی حجت حق است ، حجتی که سرچشمه هستی به او وابسته است و بايد از او درخواست کنيم که به دعاها و خواسته های ما عنايت خاصی داشته باشد ومارا به طرف درست انديشيدن و بسوی خدا دانی نه خداخوانی هدايت نمايد و ديده مارا باز کند و به ما بينائی و بصيرتی عطا کند که در سايه آن بينائی و بصيرت ، بتوانيم حق را از باطل تشخيص داده و خويشتن را به سوی انسانيت و انسان دوستی سوق دهيم.

زرقيب ديوسيرت به خدای خود پناهم        مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدارا

شرح بيت :

می توان چنين گفت : از شرارتهای نفس اماره به خداوند متعال پناه می برم و اميدوارم که خداوند منان در امر مبارزه با هوا و هوسهای نفسانی و لذايذ کاذب جسمانی مرا ياری نمايد ، در غير اين صورت نمی توانم در قبال حرکات مذموم نفس اماره ايستادگی و مقاومت نمايم ، منظور از رقيب ديوسيرت همان خواهشهای شيطانی است که مداوم سد راه تکامل آدمی است انسان را با روياها و آرزوهای بی مورد ومال و متاع تصنعی دنيوی سرگرم می سازد و تفکرات سالم و سازنده را از وجودش سلب می کند اگر خويشتن را سرگرم لذايذ کاذب شيطانی کنيم از پرورش استعداهای ذاتی خود غافل و محروم خواهيم ماند ، بنابراين می توانيم شهاب ثاقب را به امدادهای غيبی يا الهی تفسير نمائيم ،اگر امدادهای غيبی به ياری ما بيايند ما با استمداد وکمک گرفتن از آنها می توانيم خويشتن را از چنگالهای شيطانی نجات دهيم بنابر اين منظور شاعررا چنين نيز می توانيم بيان کنيم که پديده های جهان با يکديگر در تضاد و کشمکش اند و بخاطر رسيدن به رشد و تکامل نهائی باهم در حال ستيزند و هريک از آنها بخاطر زنده ماندن ديگری را از بين می برد و يا از جدال و ستيز آنها پديده ديگری بوجود می آيد .

مژه سياهت ارکرد بخون ما اشارت         زفريب او بينديش و غلط مکن نگارا

شرح بيت :

زيبائی و طراوت و نور خداوندی آنچنان در دل سالک و عارف واقعی نفوذ کرده که اورا از خود بيخود نموده است و آتش درونی خودرا در قالب الفاظ و کلمات نغز و شيوا نسبت به محبوب و معشوق و يا معبود خود ابراز می نمايد بنابراين عشق واقعی در تمام موجودات وجوددارد و ادامه زندگی آنها منوط به عشق است ، و اگر عشق ورزيدن نباشد حيات معنی و مفهوم خودرا از دست می دهد و لکن اين وديعه الهی در انسان شديدتر است ، چنانکه انسان به خاطر رسيدن به معبود دست به آب و آتش می زند و به فراخور حال و برداشت خود از موضوع مربوطه به فعاليت و تلاش خود ادامه می دهد و اگر عشق ورزيدن را از انسان و موجودات هستی سلب نمائيم همه چيز منجمد می گردد پس بايد خطا را از صواب تشخيص دهيم و فريب جاذبه های ظاهری دنيارا نخوريم و پيش از اين شيفته متاع کاذب دنيا نشويم ، و بايد به نگارو معشوق واقعی عشق بورزيم و خويشتن را از هواهای نفسانی برهانيم ، اگر افکار و انديشه های پليد را از اذهان بزدائيم به آرامش واقعی خواهيم رسيد ، و درپرتو چنين آرامش زندگی شيرين و جذابتر می گردددر آن هنگام که اگر حسن و زيبائی معشوق عالم آرا را در ذهن تجسم نمائيم و باديده عميق به آن بنگريم غموم عالم هستی را فراموش خواهيم نمود، و لحظه وصال به معشوق از آمال و آرزوهای هميشگی ما خواهد شد ، و آنچه که برای ما اهميت دارد همانا لحظات آتشين وصال به محبوب و مراد خويش است ، اگر بتوانيم در خويشتن تحولاتی بوجود آوريم و خودرا از آلايشهای منفی درونی پاک سازيم و صلح و صفا و عشق و ايمان را جايگزين ناپاکی ها بنمائيم دنيای ما دگرگون خواهد شد همه چيز چهره واقعی خودرا پيدا خواهد نمود .

دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی      تو از اين چه سود داری که نمی کنی مدارا

شرح بيت :

فروزش زيبائی تو دل عالميان را می سوزاند عالميان شيفته جمال تواند در آن هنگام که رخت را از پرده برون می کنی تشنه گان حقيقت را حيران می سازی ،سوختگان طريق وصال با ديدن جمال تو تاثيرعميقی در خويشتن بوجود می آورند و بخاطر تو از همه چيز می گذرند و حيات برای آنها مفهوم و معنی ديگری پيدا می کند و اندکی از عالم ماده می برند و به عالم معنی می نگرند لذتی که از عالم معنی حاصل ميگرددبا هيچ چيز قابل مقايسه و سنجش نيست زيرا تفکرات و انديشه های زيبای معنوی بسيار عميق تر از آن است که اندازهای مادی برای آن تعين شود و با ابزارهای مادی مورد ارزيابی قرارگيرند ،بنابراين سوختن و سوزاندن از فعل و انفعالات اصلی عالم هستی است اگر سوزش نباشد زندگی ارزش واقعی خودرا از دست می دهد برای ادامه حيات بايد سوخت و بخاطر  معشوق بايد از هستی خود گذشت زيبائی و طراوت معشوق به مراتب بهتر از زيبائی و لذايذ کاذب عالم مادی است عاشق بايستی از معشوق بخواهد تا معشوق با او مدارا نمايد و آتش عشق را مداوم در وجود او شعله ورسازد ، زيرا که عاشق شدن کار هرکس نيست ، معشوق رابايد از چشم عاشق نگريست ، افرادی که خودرا با خس و خاشاک آلوده می سازند هرگز نمی توانند در زمره عاشقان واقعی قرارگيرند.

همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهی      به پيام آشنايان بنوازد آشنارا

شرح بيت :

اميدوارنه زيستن بسيار جالب و فرحبخش است و در پی گم شده خود گشتن و فرجام کاررا جستن يکی از عوامل مهم خوشبختی و سعادت بشری است انسان هميشه با روياهای مثبت و سازنده خود زنده است ، و بخاطر احراز موفقيت و خوشبختی واقعی بطور مداوم تلاش می کند و با آرزوهای واقعی دريچه های پيروزی و فسحت را به روی خود می گشايد و زندگی را شيرين و دوست داشتنی می سازد ، انسان منتظر ، تلاشگر است وپيوسته لحظات وصال به خواسته هايش را در ذهن خود می پروراند و در پی اين  است که نسيم صبحگاهی  برايش از جانب معشوق پيامی ارسال نمايد ، و بخاطر وصال به مراد و محبوب خود سحرگاهان از خواب شيرين بامدادی برمی خيزد و با شنيدن ندای ملکوتی اذان صبحگاهی مشغول راز و نياز با خالق هستی می گردد، و بادريافت پيامی از معبود به آرامش واقعی می رسد، و روح او از آلايشهای مذموم پاک می گردد،آری استماع چنين پيامها موجب نوازش روح آدمی است در چنين مواقع روح دغدغه های مادی را فراموش می نمايد اگر انسان موفق به ايجاد چنين تحولاتی در خودشود و صادقانه به خالقش عشق بورزد هرگز در پيش آمدها و حوادث ناگوار زندگی دچار اضطراب و پريشانی نمی گردد.

 

چه قيامتست جانا که به عاشقان نمودی       دل و جان فدای رويت بنما عذارمارا

شرح بيت :

عشق در تمام موجودات جهان هستی سريان کامل دارد و کل اجزاء جهان هستی با وجود عشق زنده اند اگر عشق را از هستی بگيريم زندگی رو به فنا می رود و موجودی در عالم باقی نمی ماند ، هرکدام از پديده های هستی با زبان و بينش خاص خود به خالق جهان هستی عشق می ورزند و جمادات و نباتات و ساير پديده ها به طرق مختلف مشغول راز و نياز با خداوند هستند در بين پديدهای آفرينش تنها انسان است که از امتياز ويژه ای برخورداراست او اشرف مخلوقات است تنها نماينده واقعی خدا در روی زمين است اگر بخواهيم نماينده واقعی خدا در زمين باشيم مستلزم اين است که باطن را جلا دهيم و با صفات نيکو و پاک آلايش نمائيم و خويشتن را از صفات مذموم و ناپسند مبری سازيم اگر به مقامات واقعی الهی دست يابيم معشوق چهره نورانی خودرا برای ما عيان خواهد نمود و مستغرق در جمال او خواهيم گشت با دلی پاک و آکنده از عشق و معنويت خواهان زيارت چهره زيبای يگانه منجی عالم بشريت هستيم که گاهی اوقات برای خواص و عاشقان واقعی چهره منور خودرا ظاهر نموده و آنهارا از الطاف بيکران الهی بهره مند ساخته است پس برای نيل به مراحل عالی عشق بايد سختی ها و رنجهای رياضت واقعی را تحمل کنيم ، رياضت واقعی به مفهوم بريدن از دنيا و ماديات معقول نيست بلکه مبارزه قاطع با مشکلات زندگی است و سازش نکردن با زورمندان تاريخ است.

بخدا که جرعه ای ده تو به حافظ سحر خيز     که دعای صبحگاهی اثری کند شمارا

شرح بيت :

بار الهی تو از آن می ناب محمدی جرعه ای به حافظ سحر خيز عطا کن ، تا ورد صبحگاهی اثر خودرا بخوبی انجام دهد انسان جوينده حيات معقول با الهام گرفتن از صبح هدف خودرا بخوبی انتخاب می نمايد در وجود انسان فطرت پاکی نهفته است و اگر اين فطرت را از گرد و غبار های مادی پاک سازيم نورمعنويت همه جای مارا احاطه خواهد نمود اگر سحرگاهان از بستر خود برخيزيم و دمی به زيبائی و طراوت صبح نظاره کنيم جلوه های خوب زندگی هدف داررا در آن مشاهده خواهيم کرد در خلوتگه هستی به جستجوی معشوق خود خواهيم پرداخت.

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 17     

غزل پنجم

شنبه، 19 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل پنجم

برگشت به صفحه اصلی

 

دل مــــــــی رود زدستم صاحبدلان خدارا      دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتــــــی نشستگانيم ای باد شرطه برخيز      باشد کـــــه باز بينم ديدار آشنارا

ده روزه مهـــــر گردن افسانه است و افسون      نيکی به جای ياران فرصت شماريارا

درحلقــــه گل و مل خوش خواند دوش بلبل      هات الصبــــوح هبوا يا ايهاالسکارا

ای صاحب کـــــــــرامت شکرانه سلامت       روزی تفقدی کــــن درويش بينوارا

آسايش دو گيتــی تفسير اين دو حرف است       با دوستان مـــروت با دشمنان مدارا

در کوی نيک نامـــــــی مارا گذر  ندادند       گـــر تو نمی پسندی تغييرکن قضا را

آ ن تلخ وش که صوفــی ام اخبائثش حواند       اشهــــی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عيش کوش و مستــی     کان کيميای هستــی قارون کند گدارا

سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد     دلبر که درکف او موم است  سنگ خارا

آئينه سکندر جام مــــــــی است بنگر     تا برتو عرضــــه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارس گو بخشندگان عمـــــرند       ساقــــــی بده بشارت رندان پارسارا

حافظ به خود نپوشيد اين  خرقه می آلود      ای شيخ پاکــــــدامن معذوردار مارا

لغات :

بادشرطه : باد موافق

هات : بياورو بده

الصبوح : شراب صبحگاهی

هبوا : بيدارشوئيد

يا ايها السکارا : ای مستان

تلخ وش : تلخ گونه

ام الخبائث : مادر و اصل پليديها

اشهی : لذيذتر

لنا : برای ما

احلی : شيرين تر

قبله : بوسه

العذارا : دوشيزگان

 

دل می رود زدستم صاحبدلان خدارا      دردا که رازپنهان خواهد شد آشکارا

شرح بيت :

آشفته و متحيرم حالت خاصی در وجودم رخ داده و عارفان و صاحبدلان درد درونم را بهتر می فهمند ، ای شيفتگان حقيقت ، و ای صاحبان بينش و خرد ، و ای دارندگان چشم بصيرت ، بخاطر خدا به حال من سرگردان بنگريد و دردی که درونم را می سوزاند روزی آن را برای همگان بيان خواهم ساخت و اغياررا واقف رازهای پنهانم خواهم نمود تحمل و طاقت خودرا از دست داده ام نمی دانم در فراق آن نازنين دلربا چه کنم و چگونه اسراررا دردرون خود نگه دارم و برای بينايان برملا نسازم آری راز را به راز دار بايد گفت بايد درهجر يار سوخت و سالهای متمادی سختی های ناشی از فراق و جدائی را تحمل کرد اگر کم طاقت و بی حوصله باشيم از حال خبری نيست و نمی توانيم به مراد و خواسته خود نايل گرديم.

کشتی نشستگانيم ای باد شرطه برخيز     باشد که باز بينم ديدار آشنارا

شرح بيت :

در اين کشتی طوفان زده نشيمن اختيارنموده ايم ای باد بهاری برخيز و مارا از طوفان عظيمی که تهديدمان می نمايد نجات بده تا روزی فرا رسد دوباره روی آشنا را مشاهده کنم ، در اين بيت مراد از کشتی همان کشتی حضرت نوح می باشد که در اثر بروز طوفان از بين رفت و سرنشينان آن نابود گرديد ولی افراد صالح و متقی از آن حادثه و حشت انگيز جان سالم بدر بردند و عده ای که اعتقاد به حقايق هستی نداشتند و زندگی دنيوی را جاودانه می پنداشتند و معتقد بودند که تا ابد در اين ديار باقی خواهند ماند و از لذايذ فانی دنيا متمتع خواهند شد و هرروز بساط ظلم و ستم را برپا می کردند و زيردستان و همنوعان خودرا آزار و اذيت می نمودند و با اميد کامل که هميشه باقی اند به اعمال ننگين خود ادامه می دادند خدای متعال هم با اعزام طوفان سهمناکی همه طاغوتيان زمانه را از بين برد . ولی ياران صديق حضرت نوح از آن حادثه خانمانسوز نجات يافته  و به ديدار همديگر شتافتند و با ذکر دعا و ثنا به درگاه خداوند منان شکر گذاری خود را اعلام نمودند ، اگر انسان آنچه که در دست و يا در اختيار دارد قانع نباشد و زياد از حد بطلبد مگر در اندوختن علم و دانش و فن آوری روز ، به آتش طغيان خواهد افتاد و در آن آتش سوزناک خواهد سوخت و آنچه را که قبلادر دست داشته آن را نيز از دست خواهد داد ، برای اينکه چهره زيبای معشوق خودرا مشاهده کنيم لازمه اين است که به در خواستهای او پاسخ مثبت دهيم و از غرق شدن کشتی نوح عبرت بگيريم و خودرا با موازين و معيارهای او تطبيق دهيم .

ده روز مهرگردون افسانه است و افسون       نيکی بجای ياران فرصت شماريارا

شرح بيت :

زيبائی ها ، لذايذ بيشمار زندگی ، مقام ها و پستها ، طبيعت الوان ، سرگرمی های زندگی ، دارائی ها و ثروتها ، نظاير اينها همه و همه فانی شدنی است ، داشتن اينگونه نعمتها همانند افسانه پيشينيان است ، داستانهای شيرين و جالب و چه بسا مهيجی که از گذشتگان بيادگارمانده است ، مطالعه آن بسيار جالب و شيرين و آموزنده است ، با گذشت زمان آنچه که دردست داريم کم کم روبه زوال است جوانی و زيبائی های جسمی و قوای بدن روبه تحليل است ، ولی با استفاده بهينه از انعام مذکور می توانيم موقعيتهای بهتری برای خود و اطرافيان و ساير انسانها احراز نمائيم ، اگر براساس تفکرات و انديشه های خود ، گامهای مثبتی بخاطر تحقق بخشيدن به آرمانهای خود برداريم و زمينه های لازم را جهت بهبود يافتن اوضاع ايجاد خواهيم نمود و از منابع خدادادی به طريق اولی بهترين بهره هارا خواهيم برد و لحظات زندگی را بيهوده سپری نخواهيم نمود و زندگی آينده را به جهنم سوزناک جهل و نادانی مبدل نخواهيم ساخت ، مراد شاعررا ميتوان چنين گفت : همه هستی های زندگی اعم از مال و جاه و منال به جز افسانه چيزی نيست ، و آنچه تا ابد در خاطره ها باقی می ماند نيکی کردن به ديگران و همنوعان خود است ، با نيکی کردن می توانيد دنيای ديگری بسازيد ، دنيائی که در آن صفاو دوستی و مودت حاکم است ،دنيائی که در آن از کينه و جدل و خيانت و خباثت و دزدی و عارتگری خبری نيست ،دنيائی که در آن جهل و نادانی جای خودرا به علم و آگاهی داده است ، دنيائی که در آن علم و تکنولوژی در خدمت بشر قرارگرفته شده است . دنيائی که در آن خبری از سلاحهای مخرب و کشنده نيست ، دنيائی که در آن کارخانجات اسلحه سازی به محل توليدات مايحتاج مردم مبدل گشته است ، دنيائی که در آن تحقيقات علمی به اوج خود رسيده ، دنيائی که در آن خبری از آلودگی های جاهلانه نيست هرکس مسيرواقعی خودرا يافته است و از علم و دانش بهترين بهره هارا می برند.

درحلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل      هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا

شرح بيت :

درحلقه می و گل و درمجلس باده و گل ديشب بلبل شيرين ترين نغمه هارا سرود و با آواز خوش و صوت دل انگيز چنين نعمه سرائی کرد ، ای ساقی بيا و باده بامدادی بده و ای مستان از خواب بيدارشوئيد ، يعنی در يک مجلس روحانی و عارفانه عارف و بلبل زمانه خطاب به مستان و دوستداران جاه و مال و اندوزندگان کنز و ثروت چنين فرمودند : ای انسانهای غافل به خود بيائيد و از خواب نوشين بامداد رحيل بيدارشوئيد و توشه ای برای آخرت خود جمع کنيد و نيروی جوانی خودرا درراههای باطل و بيهوده به هدر ندهيد و از موقعيتها و فرصتهای مناسب بهره های لازم را ببريد و زمينه های رشد و شکوفائی استعدادهای نهفته را در خود تقويت نمائيد تا نيروهای نامرموز درونی در خويشتن بيدارگردد.

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت    روزی تفقدی کن درويش بينوارا

شرح بيت :

آنان که از نعمت کرامت و سلامتی برخوردارند بايد سپاس آن را به جا آورند و از مساکين و بی چيزان دلجوئی نمايند و به داد فقرا و درويشان برسند و زمينه های لازم را برای ايجاد عدالت اجتماعی بوجود آورند داشتن نعمت سلامتی برای انسان اهميت خاصی دارد و بايد از قوای خود به نحو احسن استفاده کنيم تا شکر سلامتی را بخوبی ادا کرده باشيم ، و اگر از راه حلال به مال و ثروت رسيديم بايد به شکرانه آن نعمت به محرومين و مستمندان رسيدگی کنيم و حقوق آنهارا بپردازيم.

آسايش دوگيتی تفسير اين دوحرف است      با دوستان مروت با دشمنان مدارا

شرح بيت :

آسايش و راحتی دوجهان (دنيا و آخرت ) بيانگر و تبيين اين دوحرف است که با دوستان خود مردانه باشيم و با دشمنان ملايم ، و باآنان مداراکنيم نکات مهم اخلاقی و اجتماعی در اين بيت بيان شده است که رعايت آن ضامن سلامتی و خوشبختی انسانهاست ، اگر خواهان سعادت و آرامش هستيم بايد اصول مربوطه را سرلوحه اصلی زندگی خود قراردهيم و در زندگی مروت و مردانگی و جوانمردی را سرمشق اساسی خود بدانيم و بايستی به اطرافيان خود مردانگی کنيم و دنيای هستی را به دنيای مردانگی و محبت تبديل کنيم تا سعادت و خوشبختی را نصيب خود و ديگران سازيم و اگر با کسی نيز دشمنی و خصومت داشته باشيم باعدل و منطق با او رفتار نمائيم و بايد برخوردهای خشن را به برخوردهای ملايم تبديل کنيم و نبايد زندگی چند روزه دنيوی را با اعمال خشونت و لجاجت برای خود و ديگران تيره و تار سازيم بخاطر چه چيز آفريده شده ايم آيا برای اين خلق شده ايم که به همديگر بتازيم و يا برای اين آفريده شده ايم که در پرتو تلاش و کوشش خود به تکامل نهائی صعودکنيم.

درکوی نيکنامی مارا گذرندادند      گرتو نمی پسندی تغييرکن قضارا

شرح بيت :

درمحفل خوشنامان راهی برای عبورما ندادند و اگر تو اين طريق را دوست نداری روش و راه خودرا تغيير ده و خويشتن را تسليم قضا منما ، پيش آمدهائی که انسان را تهديد می کند دوگونه است بعضی از حوادث خارج از دست انسان است و انسان نمی تواند از بروز آن جلو گيری نمايد مثلا با پيشرفت علم و دانش و گسترش روز افزون تکنولوژی مدرن و پيچيده بشر هنوز نتوانسته بطوردقيق وقوع زمين لرزه را پيش بينی نموده و از خطرات و خسارات احتمالی آن بکاهد ولی بعضی از حوادث و رخدادها ی بوجود آمده مربوط به خود انسان است و انسان می تواند از ميان راههای گوناگون راهی را انتخاب نمايد که اين راه اورا به تيره بختی و شقاوت سوق دهد و يا با اعتماد به نفس و داشتن اراده و عزم قوی و با گزينش رفتار و کردار نيک و با احراز آگاهی و بينش قوی و روشن در رديف نيکان روزگار قرارگيرد.

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند     اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

شرح بيت :

باده تلخ گونه را که صوفی مايه همه پليديها و تباهکاريها شمرد نزد ما دلخواه تر و شيرين تر از بوسه دوشيزگان است ، مراد از صوفی حضرت محمد (ص) می باشد بنابراين کليه احکام و قوانين و مقرراتی که توسط پيامبر اسلام به جهانيان ابلاغ گرديده است اگر بشريت به آن توجه و اعتنا نمايد و آن را به اجرا در آورد هرگز دچار فقر و فلاکت و اضطراب و پريشانی نخواهد گشت در حلال و حرام احکام اسلام در گرانبهائی نهفته است که درک و عمل به آن می تواند افقهای سعادت و خوشبختی را برای انسانها ی در مانده و فلاکت زده بگشايد.

 

هنگام تنگ دستی در عيش کوش و مستی    کان کيميای هستی قارون کند گدارا

شرح بيت :

درزمان تهيدستی و تنگنائی با روی گشاده و توام با اميد از زندگی استقبال کن که گوئی مست آن شده ای ، تعجب مکن که دنيای هستی و اکسير حيات افراد نادار و ناتوان را به توانائی و ثروتهای زيادی سوق می دهد آنچه که از اين بيت استنباط می گردداين است که توجه داشتن به ظاهر قضيه خطاست بنابراين اگر درحال حاضر کسی را از لحاظ مادی و معنوی درمقام پائينی مشاهده می کنيم نبايد اينگونه تصور شود که او هميشه و مداوم در اين مقام و موقعيت باقی خواهد ماند . و يا برعکس اگر کسی را سرشار از نعمت و ثروت می بينيم نبايد مقام فعلی اورا ماندگار تلقی کنيم ، زيرا گذشت زمان و حوادث روزگار تحولاتی در موقعيت مادی و معنوی انسانها بوجود می آورد ، چه بسا ممکن است افراد بی چيز به ثروتهای هنگفت قارونی دست يابند و قارونهای زمانه نيز در رديف گدايان و ناداران قرارگيرند.

سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد     دلبرکه در کف او مومست سنگ خارا

شرح بيت :

افراد غيرتمند بخاطر حفظ حئثيت و آبروی خود طريق ياغيگری و سرکشی را انتخاب نمی کنند و برای معشوق بدست آوردن دل های سخت بسيار آسان است ، جاذبه و زيبائی معشوق موجب شيفتگی و دلدادگی عاشق می گرددعاشق هرچقدر سنگدل و ياغی و گردنکش باشد با ياد معشوق و ديدن ابهت او دل سخت او تبديل به موم می گردد و مشتاقانه بخاطر وصال به معشوق از وجود و هستی اش می گذرد لذا انسانهای آگاه و وارسته هرگز تسليم بی عدالتی و ياغيگری نمی گردند نه خود سرکش می شوند و نه به ديگران اجازه چنين عملی را می دهند ، زيرا آنان از ته دل به خدای متعال ايمان آورده اند و به قوانين و مقررات اسلامی اعتقاد راسخ قلبی دارند و پروانه وار به گرد معشوق خود می چرخند.

آئينه سکندر جام می است بنگر       تا برتو عرضه دارد احوال ملک دارا

شرح بيت :

سرگذشت اسکندر آينه عبرتی است برای غافل شدگان از حقيقت ، اگر کسی اندکی در پيرامون اين موضوع تفکر و تعقل نمايد خيلی چيزها را خواهد يافت و با مشاهده کاستی ها و بلندی های روزگار می توانيم خويشتن را از آمال و آرزوهای بيهوده دورسازيم و عمر خودرا در راههای انحراف و انحطاط تلف نسازيم و به گذر زمان تامل کنيم و از لحظات زندگی در حد معقول بهره های لازم را اخذ نمائيم و اگر با دقت و درايت کامل در سرنوشت غارتگران و چپاولگران و متکبرين و خودخواهان نگرشی داشته باشيم درذهن خود بايد به اين سوال پاسخ بدهيم که آنان چه بودند و چه کردند و سرانجامشان چه شد ؟

 

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند       ساقی بده بشارت رندان پارسا را

شرح بيت :

گويندگان خوب لهجه شيرين پارسی با گفتار نيکو و دلنواز خويش به انسان مسرت و شادی خاصی می بخشند و با شنيدن اشعار نغز و دلنشين آنها عمر آدمی طولانی می گرددو لحظات زندگی جالب و دوست داشتنی می شود بنابراين برای ساقی لازم است که بشارت و مژده برگزاری محفل رندانه را به اطلاع پارسايان برساند تا آنان هم به اين محفل جانانه رو آورند و از گفتار شيرين خوبان لذت ببرند و کام بجويند.

حافظ به خود نپوشيد اين خرقه می آلود     ای شيخ پاکدامن معذور دارمارا

شرح بيت :

اين لباس آلوده به می را حافظ نپوشيد و گفت ای شيخ پاک نهاد مارا از اين کار معذور بدار و ما از انجام دادن اين عمل عذر می طلبيم مقصود اين است که در زمان حافظ عده ای تنگ نظر و فرصت طلب موارد باطل را درلباس حق جلوه می دادند و سعی و تلاششان براين بود که عقايد باطل و خرافی را در قالبهای گوناگونی تحت عنوان حقيقت در عرصه اجتماع به خورد مردم بدهند و مردم را به تبعيت از اعتقادات مضحک و پوچ خود تشويق و ترغيب می نمودند و لذا حافظ با مشاهده اوضاع و ديدن انحرافات موجود به مقابله با متحجرين زمانه خود برخاست و مردم را به عشق الهی و عرفان ناب محمدی دعوت نمود.

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 13     

غزل چهارم

یکشنبه، 13 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل چهارم

برگشت به صفحه اصلی

 

صبا به لطف بگو آن غــــــــزال رعنا را      که سر به کوه و بيابان تو داده ای مارا

شکر فروش که عمــــــرش دراز باد چرا       تفقدی نکند طوطــــی  شکر خارا

غرورحسنت اجازت مگـــــر  نداد ای گل      که پرسشی نکنـی عندليب  شيدارا

بخلق و لطف توان کـــــرد صيد اهل نظر       به بند و دام نگيرند مـــــرغ دانارا

ندانم از چه سبب رنگ آشنائـــی نيست       سهــی قدان سيه چشم ماه سيما را

چوبا حبيب نشينی و باده  پيمائــــــی       بياد دار محـــــــبان  باده پيمارا

جز اين قدر نتوان گفت در جما ل تو عيب      که وضع مهر و وفا نيست روی زيبا را

در آسمان نه عجب گـــر به گفته حافظ     سرود زهــــره برقص آورد مسيحارا

لغات:

غزال : آهو

رعنا : مونث ارعن ، زن خودبين و خود آرا ، نادان و سست ، در فارسی به معنی خوش قدو قامت وزيبا

غرور: فريفتن ، بيهوده ، اميد وارکردن ، به چيزی بيهوده و باطل طمع بستن ، در فارسی به معنی کبرو نخوت و خودبينی

عندليب : بلبل هزاردستان ، عنادل جمع

 

شيدا : آشفته ، عاشق شيفته ، شيدائی : آشفتگی ، شيفتگی

اهل نظر : اهل ، شايسته ، سزاوار، اهل نظر : صاحب نظر

سهی قدان : راست و درست ، راست ايستاده ، کشيده ، صفت سرو، صفت قدو قامت

ماه سيما :ماه رخ

حبيب : يار ، دوست ، معشوق ، محبوب ، احبا و احباب و احبه جمع

محبان : گذاردن ، نهادن ، و نيز به معنی هيئت و شکل و طرز ، نهاد ، اوضاع جمع

زهر : واحد زهر ، به معنی شکوفه ، يکدانه شکوفه

 

صبا بلطف بگو آن غزال رعنارا     که سر به کوه و بيابان تو داده ای مارا

شرح بيت:

ای صبا با اظهار لطف و محبت به آن آهوی زيبا ودلفريب بگو ، تو هستی که مارا در کوه وبيابان سرگردان ومتحير ساخته ای ، و برای ديدار چهره نورانی ات لحظه شماری می کنيم ، لحظه ديدار تو برای ما چنان لذت آفرين است که ابراز احساسات آن توسط قلم و بيان امکان پذير نيست ، آنچه که دل احساس می شود گنجايش آن در اين مقوله ناچيز مقدور نمی باشد ، عاشقان و شيفتگان راهت پيوسته در انتظار بسر می برند و آماده اند که در رکاب تو جانفشانی کنند ، در اين دنيای مادی و خطرناک خسته شده اند و تحمل ظلم جباران و ستمگران را ندارند ، ای منجی عالم بشريت بياو با ظهورت جهان را از پرتگاه سقوط نکبت بار نجات ده ، مردم مظلوم و ستم ديده تشنه اجرای عدالت اند ، محرومين و پابرهنگان منتظر احقاق حق اند ، تا کی در سودای عشق تو خواهند سوخت تاکی شاهد محروميت و مظلوميت خود خواهند گشت ، تا کی در چنگان و سلطه شياطين روزگار اسيرخواهند شد ، نمی دانم چرا با مشاهده اوضاع نفرت انگيز جهان کنونی باز هم صبر می نمائی .

 

شکر فروش که عمرش دراز باد چرا     تفقدی نکند طوطی شکر خارا

شرح بيت:

مراد از اصطلاح شکر فروش حديث عشق و معرفت است ، منادی عشق و عرفان ، پيام آور راستين حق و آزادی ، چرا از حال ما دلجوئی نمی کند ، و به چه دليل وضعيت بحرانی مارا مورد ملاحظه و تفقد قرارنمی دهد ماکه از عاشقان واقعی او هستيم به جز درگاه او جائی را نمی شناسيم ، هرجا که برويم سايه او را خواهيم ديد ، و درهرکوی و بيابان نشانه های اورا مشاهده می کنيم به هرسخنی بنگريم سخن اورا شيواتر و بهتر و فصيحتر از آن می يابيم ، کلام شيرين وگوهر بار او شفابخش دلهای مريض و زنگ زده است.

غرور حسنت اجازت مگرنداد ای گل    که پرسشی نکنی عندليب شيدا را

شرح بيت:

زيبائی و جمال باعث ايجاد غرورو تکبر درانسان می گردد، اگر تربيت صحيح و منطقی داشته باشيم به آراستگی ظاهری خود چندان توجهی نخواهيم کرد ، منظور اين نيست که به آرايش و زيبائی خويش کم توجه باشيم و از نظم و ترتيب و بهداشت جسمی بکاهيم و يا به آن اهميتی ندهيم ، بلکه منظور اين است که نبايد بخاطر داشتن ظاهری زيبا به کليه آداب و رسوم انسانی واخلاق فاضله پشت پانهاده وهمه چيز را روبه فراموشی سپاريم ، بنابر اين غرور حسن در اين مقوله به معنی تکبر و عصيان وگردنکشی معشوق نيست لذا از ديدگاه عارف معشوق فردی متکبر و گردنکش نيست و وجود معشوق از اينگونه اتهامات پاک و مبری است بلکه عارف در جستجوی چيز ديگری است او می خواهد از قفس تن رهاشده و به معشوق بپيوندد،او ميل دارد هرچه زودتر از اين عالم تنگ مادی رهائی يافته ، زيرا دنيارا برای خود زندانی تنگ و مخوف تلقی می کند و در اين دنيا پيوسته در غذاب و شکنجه است ، او گل زيبای خودرا دوست دارد و شيفته جمال و نورانيت معشوق است ، تکبر و خود خواهی فقط درعالم مادی مفهوم و معنی واقعی دارد در عالم معنی چنين چيزی ميسور نيست ، معشوق شاعر و عارف از تکبر و خودخواهی پاک است ، بلکه می خواهد اين نکته را ياد آور شود که انسان نبايد مغرور جمال و زيبای ظاهری خود باشد زيرا حسن و جمال زايل شدنی است و آنچه که ماندنی است همانا اخلاق فاضله ، علم و دانش و خدمات برجسته انسانی است .              

بخلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر    به بند و دام نگيرند مرغ دانارا

شرح بيت:

با لطف و شايستگی فراوان می توان صاحب نظر را صيد نمود و دل آن را بدست آورد و مرغ دانارا نمی توان به دام انداخت ، آنان که غرق در هوی و هوسند هرگز نمی توانند به چشمه زلال حقيقت دست يابند بالعکس افرادی که دارای هوش سرشار و بينش قوی و استعداد خداگونه شدن را دارند به دام حيله مکاران و شيادان نمی افتند زيرا که آنان با اعتقاد و اطمينان قلبی کامل راه خودرا برگزيده اند و خويشتن را تسليم جاذبه های دروغين و لذايذ آنی دنيا و دنيا طلبان نمی کنند .

 

ندانم از چه سبب رنگ آشنائی نيست    سهی قدان سيه چشم ماه سيمارا

شرح بيت:

نمی دانم چرا طنازان و زيبا رويان وماهرخان و سياه چشمان ، با ما رنگ آشنائی و رفاقت ندارند ، بخاطر همنشينی و هم جليس شدن با آنان بايد در خويشتن تحوالاتی بوجود آوريم و خودرا با موازين آنها تطبيق دهيم ، و آنچه که در درون ماست آن را از رذايل و آلودگی های دنيوی پاک سازيم و دلهای خودرا با رحم ومروت و شفقت مشحون سازيم و آئين طريقت را پيروی نمائيم و زندگی را بخاطرحيات چند روزه کاذب دنيوی بيهوده تباه نسازيم تا مه رويان و سيه چشمان روزگار مارا پذيرا باشند و با ما طرح دوستی و رفاقت واقعی بريزند.

 

چو با حبيب نشينی و باده پيمائی     بياد دار محبان باده پيمارا

شرح بيت:

وقتی که با دوستان صادق و وفادار و معتقد به آرمانهای حق تعالی نشيمن اختيارکنی به ياد کسانی باش ک حيات خودرا در بطالت و باده گساری و خوشگذرانی سپری می نمايند ، خوشی و خرمی و شادمان زندگی کردن با موازين و معيارهای اسلام راستين و عرفان حقيقی منافات ندارد ، اگر شادی و نشاط آدمی جهت دارباشد باعث رشد و ترقی خواهد گرديد و زمينه ساز سعادت دنيوی و اخروی خواهد شد ولی اگر موارد منفی مدنظر قرارگيرد و انسان بخاطر زندگی چند روزه دنيوی عمر خودرا در کوچه و پس کوچه های شهرو ديار خود به مشروب خواری و باده گساری سپری سازد و عرصه را برای خود و همنوعان خود تيره و تار سازدومسير واقعی زندگی را روبه فراموشی سپارد برتوست که درهنگام خوشی و خرمی با محبان صادق در فکر هدايت افراد منحرف باشی و با اتخاذ تدابير حکيمانه اجتماع را از آلودگی و بزهکاری پاک نموده و سعادت و خوشبختی را به افراد جامعه برگردانی .

 

جز اين قدر نتوان گفت درجمال توعيب     که وضع مهر و وفا نيست روی زيبا را

شرح بيت:

در جمال و زيبائی تو عيب و ايرادی وجود ندارد و روی زيبای تو فاقد مهر و وفاست در رخ زيبای تو نشانی از محبت و وفا ديده نمی شود ، زيبای ، طراوت ، ظرافت ، از تجليات الهی است که در وجود آدمی دميده می شود . اگر اين نعمت به طور صحيح و منطقی مورد بهره برداری قرارگيرد شميم دلنواز آن روح همگان را مورد نوازش قرار خواهد داد و انسانها را نسبت به همديگر وفادار خواهد ساخت ، و عطر دل انگيز آن همه جارا احاطه خواهد نمود و فضای هستی را دوست داشتنی و لذتبخش خواهد ساخت پس روی زيبا و رخ زيبا اگر دارای انديشه زيبا و روح دلنواز و اخلاق فاضله باشد ، هديه الهی است که نصيب دارنده آن شده برای اطرافيان نيز خالی از بهره نيست به نظر می رسد منظور شاعر اين است که ، ای دارنده رخ زيبا و ای کمال هستی ، و ای منجی عالم بشريت ، چرا ظهورنمی کنی و مارا از چهره نورانيت بهره مند نمی سازی.

در آسمان نه عجب گربگفته حافظ         سرود زهره برقص آورد مسيحا را 

شرح بيت:

جای تعجب نيست که غزلهای شيوا و دلنشين حافظ در دل آسمانها نفوذ کرده و ستاره زهره و شکوفه های طبيعت را به شور و نشاط و شوق واداشته و مسيحا نفسان با شنيدن غزلهای طرب انگيز خواجه شيراز همانند شکوفه درختان در اثر نسيم بهاری برقص آمده اند شعر نغز و نظم فرحبخش خواجه از قدرت والائی برخورداراست و تاثير عميقی در پيروان طريقت گذارده است بنابر اين زهره را شاعر مظهر شادی و نشاط دانسته و پاکان روزگار را نمونه بارزی مظهر عشق و تقوا تلقی نموده است .

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 1     

چهارشنبه، 9 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل سوم

برگشت به صفحه اصلی

 

اگـــــــــر آن ترک شيرازی بدست آرد دل مارا     بخال هندويش بخشم سمـــــرقند و بخارارا

بده ساقی می باقی که درجنت نخواهـــــی يافت     کنار آب رکن آباد و گلگشت مـــــــــصلارا

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهـــر آشوب     چنان بردند صبر از دل کـه ترکان خوان يغما را

زعشق ناتمام ما  جمال  يارمستغنـــــــی است     به آب ورنگ و خال و خط چه حاجت روی زيبارا

من ازآن حسن روز افزون که يوسف داشت دانستم      کــــه عشق از پرده عصمت برون آرد زليخارا

اگر دشنام فرمائـــــــــی وگرنفرين دعا گويم      جواب تلخ مـــــــی زيبد لب لعل شکر خارا

نصيحت گوش کن جانا که از جان  دوست تر دارند     جوانان سعادتمند پند پــــــــــــير دانا را

حديث از مطرب و مــــی گو و راز دهر کمتر جو      کــه کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معمارا

غزل گفتی و درسفتـی بيا و خوش   بخوان حافظ     که بــــــــــرنظم تو افشاند فلک عقد ثريا را

لغات:

خال : نقطه سيا در روی پست بدن ، لکه کوچک يا نقطه سياه برروی چيزی پيداشود جمع آن خيلان

هندو : هندی ، اهل هند ، طايفه ای از مردم هندوستان که مذهب مخصوص دارند

گلگشت : گردش در گلزار ، جای گردش و تفرج در صحرا و گلزار

مصلا : جای نماز خواندن

فغان : افغان ، آه ، ناله ، بانگ ، فرياد ،

لولی : لوری ، کولی ، به معنی جوان خوش اندام و بانشاط ، سرمست و سرود گو و مطرب نيز گفته شده

شوخ : گستاخ ، زنده دل ، خوشحال ، خوشگل ، شوغ هم گفته شده ، شوخی : گستاخی ، مزاح

شيرين کار : کسی که کار و هنر جالب توجه از خود نشان بدهد و به معنی قناد هم گفته شده

شهر آشوب : آشوبنده شهر ، کسی که در حسن و جمال باعث او باعث فتنه و آشوب باشدونام يکی از آهنگهای موسيقی ايرانی

خوان : سفره ، مائده ، طبق، طبق چوبی بزرگ ، به معنی خار و علف هرزه هم گفته شده

يغما: چپاول ، تاراج ، غارت و نيز يغماو يغمائيان نام ناحيه و قبيله ای بوده در ترکستان

جمال : حسن صورت ، زيبائی ، خوبی ، خوشگلی

مستغنی : ثروتمند ، توانگر ، بی نياز

خط: نوشته ، اثرقلم درروی کاغذ يا چيزديگر ، راه راست دراز ، فاصله ميان دونقطه ، خطوط جمع

حاجت : نياز ، نياز مندی

روی : چهره ، رخسار ، صورت ، گونه ، و نيز به معنی سطح و طرف بيرون چيزی،مقابل پشت

حسن : خوبی ، نيکوئی ، زيبائی ، جمال ، محاسن جمع

روز افزون : چيزی که هرروز افزايش يابد و ترقی کند مثل حسن روز افزون ، طالع روز افزون

پرده : چادر ، روپوش ، پوشش ، حجاب ، پرده نيلگون کنايه از آسمان ، پرده دار

دربان : حاجب ، پرده دريدن کنايه از رسوا کردن

عصمت : منع ، باز داشتن ، نگاهداری نفس از گناه ، ملکه اجتناب از گناه و خطا

برون : مخفف بيرون ، مقابل درون ، به معنی برای و به جهت نيز گفته شده

نفرين : دشنام ، لعنت ، دعای بد ، ضد آفرين

تلخ : مزه ناگوار ، ضد شيرين ، آدم تند و بد خو را هم می گويند

لب : کناره چيزی ، کناره دهان لو و لفچ و لفچه هم گفته شده لعل : معرب لال ، يکی از سنگهای قيمتی برنگ سرخ مانند ياقوت يک قسم آلومين رنگين است که در طبعيت يافت می شود

شکر : عصير شيرين که از چغندر قند يا نيشکر گرفته می شود

خارا : نوعی سنگ سخت ، گرانيت ، نوعی پارچه ابريشمی موجدار ، خاره هم ميگويند

حديث : نو ، تازه ، جديد ، چيز تازه ، حداث و حدثا جمع و نيز به معنی سخن و خبر احاديث جمع

مطرب : بطرب آورنده ، سازنده يا خواننده يا رقاص ، رامشگر ،

دهر : روزگار، عصرو زمان ، زمانه ، روزگار بی پايان ، دهور جمع

حکمت : عدل ، علم ، حلم ، بردباری ، فلسفه ، کلام موافق حق ، راستی و درستی امری ، حکم جمع ، در اصطلاح علمای اسلام حکمت عبارت از علم به حقايق اشيا

معما : پوشيده ، کلامی که معنی آن پوشيده باشد ، کلامی که بطور رمز و ايماء برمطلبی دلالت کند

سفتی : سفتن ، سوراخ کردن ، سائيدن ، سودن ، سفتيدن هم گفته شده ، سفته : سوراخ شده ، سوده

فلک : سپهر، گردون ، مدارستارگان ، افلاک جمع

عقد ثريا : مجموع چند ستاره است شبيه به گردن بند

 

گر آن ترک شيرازی بدست آرد دل مارا          بخال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را

شرح بيت :

اگر آن ترک زيبای شيرازی خواهشهای مارا بپذيرد و مارا قبول کند ، بخاطر زيبائی و جمالش ، اگر سمرقند و بخارا در اختيار ما باشد به او خواهيم بخشيد آری شاعران عارف هميشه در لفافه سخن می گويند از گفته ها و کلمات سحر آميز آنان تنها ظاهرآن تصور نمی گرددبلکه بايد به مفهوم و معنی آن نگريست منظور از ترک شيرازی همان دختر خوش اندام يا کولی زيبای شيراز نيست و هدف از خال هندو همان زيبائی و طراوت آن ترک شيرازی نيست در بطن اينگونه تشبيهات چيزهای ديگری نهفته است که فهم آن برای افراد عامی ميسر نيست . اينگونه مفاهيم و اصطلاعات را خواص می فهمند و منظور خواجه شيراز را عارفان و سالکان واقعی درک می کنند آنهائی که سالهای متمادی در رياضت و تمرين وصال به معشوق مشغول اند می توانند گوشه ای از بيانات حافظ بالاخص بيت فوق را بخوبی درک نمايند .بنابر اين کلماتی مانند ترک شيرازی ، و خال هندو تقريبا در نظر خواجه همان مفهو م خصوصيات معشوق واقعی را می رساند ، خواجه شوريده شيراز بخاطر معشوق حاضر است همه چيز خود را ببخشد و حتی از جان خود نيز دريغ نمی ورزد او خواستار وصول به مراد و معشوق خود است وصال خود بخود صورت نمی گيرد بلکه به سازندگی بيشتری نياز دارد بايد معشوق را بخوبی شناخت و گفتار و کردار و قوانين وضع شده اورا در امورات روزمره زندگی بکار بست و نيات و اعمال گوناگون را بايد بخاطر او انجام دهيم و بايستی در وجود خويش به جز معشوق چيزی را حس نکنيم و درتمامی مراحل زندگی اورا ناظر اعمال خود تلقی کنيم و خودمان را محودر او سازيم اگر اين شرايط خاص رادر خويشتن ايجاد نمائيم بارقه اميد و نشاط د روجودمان شعله ور می گرددو لحظات وصال به معشوق روز به روز نزديکتر می شود.

بده ساقی می باقی که درجنت نخواهی يافت             کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را

شرح بيت :

ساقی لطفا می باقی را جهت نوشيدن بدهيد زيرا که در جنت چنين می گوارا نخواهی يافت در بهشت کنار آب رکن آباد و اين باغ زيبا ومکان ديدنی وجود ندارد . نشستن در باغ و درکنار آب مربوطه برای حافظ آنقدر ديدنی و لذتبخش است که چنين لذتی دربهشت قابل احساس نيست . اندکی در خود نگريستن و تامل نمودن در امورات مختلف زندگی و آفرينش برای آدمی ارمغان زيادی را می آورد وگوشه ای از حقايق هستی را برای او مجسم می سازد آنکس که حقيقت را ديد و فهميد ديگر دست به اعمال احمقانه ای نمی زند و به حقوق ديگران تجاوز نمی نمايد آنچه که برای خود می خواهد برای ديگران هم می طلبد هستی ديگران را هستی خود می داند افکار و انديشه های پوچ را از ذهن خود می زدايد حيات را دوست داشتنی تر از قبل می پندارد دنيا با هزاران مشکلات و سختی هايش برای او جذاب و دوست داشتنی است البته منظور از جذابيت، متاع ناچيز ظاهری دنيوی نيست ، دنيا دونوع است : دنيای مذموم ، دنيای ممدوح ، دنيائی که شخص را از هستی ساقط می کند مورد پسند نيست بلکه چسبيدن به آن نيز خطرات زيادی را به دنبال دارد آنچه که مورد نظر ماست همانا دنيای ممدوح و پسنديده است دنيائی که به هستی انسان صفا و جلا و نورانيت می بخشد دنيائی که فضای هستی را جذاب و شادبخش می سازد دنيائی که در آن اجرای عدالت در تمامی امورات زندگی مورد پسند عامه مردم می باشد دنيائی که تلاش برای رسيدن به تکامل و اندوختن علم و دانش از خواهش های آن است چنين دنيا زمينه ساز آخرت و بهشت ابدی است .

فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهر آشوب   چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغمارا

شرح بيت :

آه از اين طنازان ماهرو زبردست ، وای از آشوبگران دلها ، اين خوش اندامان و زيبايان چنان در شهر فتنه و آشوب برپا نمودند که باعث جلب توجه ديگران گشته و قرار وآرامش را از قلوب ربودند همانند غارتگران مغول ، زيبائی و جمال و شيرينکاری تاثير عميقی در افراد دارد همچنانکه غارت و چپاولگری ترکان مغول موجب غم و اندوه مردمان آن زمان شده بود ، لوليان و خوشکلان روزگار نيز باعث تسلی خاطر و آرامش روح می گردد، وجود رازی است نهفته ، کشف آن بسی شگفت انگيز و حيرت آوراست در مسير انديشه چيز ديگری درحال حرکت است در اين ديار ، دريای خيال موج می زند و اقيانوسی پهناور است در اين اقيانوس اشيای غول پيکری نهفته است ، اشيائی که تصور لمس آ ن محال است ، اشيائی که اوج انديشه های متعالی است انديشه هائی که بدون امکانات و وسايل پروازی بطور خودکار در اکناف و اطراف جهان هستی به سير و سياحت می پردازند مخزن  آن ها گنجايش حجم زيادی از علوم و فنون و تخيلات را دارا ست ، هرچقدر پر کنيم بازهم فضائی خالی جهت پذيرش وجود دارد ، نمی دانم انديشه و خيال را با دلربايان چگونه تطبيق دهم ، زيبائی و انديشه نسبت به هم پيوند ناگسستنی دارند ، فراق و هجران در اين مقال نمی گنجند ،امان از دست رازهای نهفته در درون طبيعت هستی ، ديگر توان و طاقت خودرا از دست داده ام تاکی بايد در آتش هجران بسوزم ، ای کاش همانند انديشه و زيبائی باشم .

 

زعشق ناتمام ما جمال يار مستغنی است        به آب و رنگ و خال وخط چه حاجت روی زيبارا

شرح بيت :

صورت زيبا و سيرت دوست داشتنی يار از عشق مداوم و هميشگی بی نياز است ، رخ زيبا را به رنگ و خال و خط نيازی نيست ، چون که زيبائی و جمال از خصوصيات ذاتی اوست آنکه در ذاتش زيبائی و طراوت نهفته است با تغييرات ظاهری نمی توان به آن خصوصيات نايل داشت بنابراين معشوق را به عاشق نيازی نيست آن عاشق است که بطور متوالی در پی معشوق است و پيوسته بخاطر کامجوئی در حال تلاش و تکاپو ست و حيات او با کام گيری از محبوب رونق می يابد ، در بيابان عشق و عاشقی رسيدن به معبود کارمشکلی است آنچه که ميسوراست همانا لحظه وصال به معشوق واقعی است وصلت واقعی در چارچوب عشق واقعی است بخاطر شناخت واقعيتها بايد تحقيق و تفحص کافی کرد ، واز زوايای مختلفی به موضوع نگريست زيرا روی صيقلی و شفاف را زنگارهای مختلفی احاطه نموده و بايد با صافی های از قبل تعيين شده روی شيشه را پاک و تميز نمود ، تا آنچه که مورد دلخواه است به آن رسيد ، عشق آتشی است شعله ور اگر اين آتش دروجود عارف بدرخشد سوزش او تاثير عميقی در روند جاری زندگی خواهد گذاشت .

 

من از آن حسن روز افزون که يوسف داشت دانستم   که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخارا

شرح بيت :

عشق به زيبائی و جمال يوسف چنان در وجود زليخا شعله ور گرديد که عصمت و پاکدامنی از او زايل گشت آتش عشق بقدری در سرشت زليخا قوی بود که بخاطر کام جستن از حضرت يوسف به نيرنگ ها و حيله های بيشماری متوسل می شدو عدم توجه آن حضرت به زليخا يکی از عوامل اساسی شروع توطئه ها بود و حتی موجب زندانی شدن آن حضرت نيز گشت به دليل اينکه يوسف به خواسته های مورد نظر زليخا بی اعتنابود روز بروز حلقه محاصره برايش تنگ تر می شد باوجود سختی ها مقاومت و پايداری آن حضرت همچنان ادامه داشت سرانجام زليخابه کام خود نرسيد پيروزی ازآن حضرت يوسف شد چون که عشق زليخا عشق مجازی بود وبخاطررسيدن به هواجس نفسانی تلاش می نمود لذا به هدف خود نرسيد ولی الگوی اساسی ما حضرت يوسف می باشد  . بنابراين انسان بايد عشق مجازی را به عشق حقيقی مبدل نمايد و درزندگی عاشق و شيفته جمال معشوق واقعی باشد معشوقی که به ما هستی داده ، معبودی که قدرت درست انديشيدن و تفکر در امورات واقعی را به ما ارزانی بخشيده است ، با بهره گيری از عشق و انديشه می توانيم جاده های سعادت و تکامل را برروی خود بگشائيم و خويشتن را از ضلالت و گمراهی نجات دهيم .

اگر دشنام فرمائی و گرنفرين دعا گويم           جواب تلخ می زيبد لب لعل شکر خارا

شرح بيت :

اگر مورد سرزنش و نکوهش قرار دهی بازهم کمال تشکر و امتنان را دارم و مخلص درگاهت هستم زيرا پندهای تلخ حکيمانه از سخنان فريب دهنده بهتر است برای روشن شدن  موضوع به اين مثال توجه فرمائيد : شخص مريض برای مداوای خود به مطب پزشک مراجعه می نمايد پزشک نسخه ای را تجويز می نمايد مريض بايد برای بهبود بخشيدن به حال خود از نسخه استفاده نمايد ولو اينکه داروهای تجويز شده بسيار تلخ و ناخوش آيند باشد چاره ای نيست بايستی تسليم دستورات پزشک شد در غير اين صورت از بيماری و درد ، رنج خواهيم برد چه بسا ممکن است سبب هلاکتمان گردد، بنابراين بخاطر پرورش روح خود بايد از دستورات ائمه معصومين و حکميان بهره مند شويم چونکه سخنان نغز و حکيمانه آنان موجب نجات و فلاح و رستگاری ماست گاهی اوقات ممکن است پندهای آنان با تخلی همراه باشد ولی بايد پذيرش اينگونه سخنان برای ما همانند عسل گوارا و شيرين باشد ، نه اينکه بدنبال ظواهر جذاب شياطين زمانه رويم و روز گار خود را تيره و تار سازيم ، و از حق و حقيقت بری باشيم ، و حيات خودرا با پوچی و بيهودگی سپری سازيم و عمری را در جاده های انحراف و تزلزل به هدر دهيم آری جواب تلخ صالحان روزگار به مراتب بهتر از سخنان شيرين و فريبنده شياطين زمانه است .

 

نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند          جوانان سعادتمند پند پيردانارا

شرح بيت :

افراد سعادتمند و دوستدار حقيقت ، حقايق و واقعيتهای زندگی را بهتر از ديگران درک می کنند و زيستن را فقط خوردن و خوابيدن و ساير لذايذ دنيوی تلقی نمی کنند بلکه حس کنجکاوی و زيباطلبی آنهار ا وادار می سازد تا اندکی در پيرامون مسائل هستی تامل نمايند و از نصايح و تجارب گذشتگان بنحو مطلوب بهره مند شوند ، منظور از پند پير دانا ، گفته ها و اقوال و احاديث پيا مبر اسلام و ائمه معصومين است زيرا بکاربستن موارد فوق در امورات روزمره زندگی انسان را به سر منزل سعادت و خوشبختی هدايت می کند ، اگر بادقت کامل به دستورات و فرامين پيامبران و پيشوايان عشق و آزادی بنگريم خيلی چيزها را درک خواهيم نمود ، حتی پيچيده ترين مفاهيم و مسائل علمی و فنی در احاديث معصومين موجود است احاديث واقعی همانند جرقه است که باعث روشنای قلوب دوستداران عشق می گرددنه تنها انسان را انسانتر می سازد بلکه دريچه های علم و دانش و فن آوری را برروی انسانهای طالب آن می گشايد ، پس بخاطر رسيدن به مراحل عالی پيشرفت و نايل شدن به علم و تمدن بايستی به معصومين ملحق گرديم و سخنان آنان را مورد تحقيق و پژوهش قراردهيم و دوستی های ظاهری را به علايق عميق باطنی و عملی مبدل سازيم در اين صورت است که در دوجهان مادی و معنوی سعادت و خوشبختی واقعی نصيب حال ما خواهدشد.

حديث از مطرف و می گو و راز دهر کمترجو        که کس نگشود و نگشايد بحکمت اين معمارا

شرح بيت :

پاسخ به سوالاتی از قبيل از کجا آمده ام ؟ به کجامی روم ؟ چرا خلق شده ام فلسفه خلقت جهانی هستی و انسان چيست ؟ به چه دليل انسان در کربت و رنج آفريده شده است ؟ خالق انسان و جهان هستی کيست و خلق کننده انسان و عالم هستی را چه کسی آفريده است و خالق خالق کيست ؟ وجود انسان چه نفعی برای خداوند دارد از کارهای نيک انسان چه چيزی عايد خالق هستی می گردد؟ از شرها و فتنه های انسانهای شرور چه زيانی برای خداوند وارد می شود ؟ بطور کلی می توانيم به بعضی از اين سوالات پاسخ قانع کننده و منطقی بيابيم حکمت و دانش انسانی محدود است و با پيشرفتهای حاصل شده کنونی بازهم قادر به يافتن جواب ابهامات مذکور نيستيم ، منظور اين نيست که از مطالعه و تحقيق و تفکر در امور آفرينش دست برداريم و با بی خيالی به زندگی خود ادامه دهيم بلکه هدف اين است که بجای انديشه های منفی و گمراه کننده و ايجاد سوالات منحرف کننده به تفکرات و انديشه های مثبت و هدايت کننده در حد توان خود بپردازيم و سعی خودرا به کشف مجهولات موجود جهان هستی متمرکز کنيم و اگر دارای اقيانوس بيکران علم و دانش باشيم باز هم معلومات ما در قبال مجهولات و ندانسته های پديده های هستی اندک است و چگونه به خود اجازه می دهيم با علم و دانش ناچيز خود پاسخگوی سوالات مطرح شده باشيم برای رسيدن به پاسخ نهائی مستلزم اين است که حجابهای درونی کنارروند دراين صورت زوايائی برای يابنده حقيقت گشوده می شود و از طريق دل پاسخ همه اشکالات و ابهامات را خواهيم يافت در غير اين صورت علی رغم پيشرفتهای موجود علمی بازهم به گم شده خود نخواهيم رسيد.

 

غزل گفتی و درسفتی بيا و خوش بخوان حافظ       که برنظم تو افشاند فلک عقد ثريارا

شرح بيت :

حافظا گريه ها و ناله های سحريت تبديل به درو گوهر گرانبها شد که ارزش آن از همه چيز بيشتر است بيا و گفته هايت را با آواز خوش برای ملکوتيان قرائت کن ، زيرا برسخنان و غزلهای از ته دل برخاسته تو فلک عقد ثريارا خواهد افشاند ، ابيات خالصانه شما تاابد در صحنه گيتی پرتو افکن است و انوار برخاسته از قلب نورانی ات در قالب غزلهای شور انگيز قلوب مشتاقان درگاه حق را نورانی تر خواهد نمود . حيات انسانها فرازها و نشيبهای زيادی دارد گاهی اوقات انسان با الهام گرفتن از فرامين و دستورات الهی و يقين نمودن به حقتعالی به مقامات و کرامات خاص نائل می گرددو همانند خواجه شيراز از ذات مقدس حق می گويد و درپرتو الفاظ دل انگيز شعری و درلفافه مهمترين حقايق هستی را بيان می کند ، و بعضی از رازهای نهفته را برملا می سازد و قريب پانصد غزل ناب می سرايد و زندگی را برای جهانيان اميدوارکننده و دوست داشتنی می سازد ، آری گردنبند ثريا لايق چنين انسان والا مقام می باشد ، هرکسی که می خواهد به چنين توفيقات عالی دست يابد بايد مجاهدت نمايد و لحظه ای از تلاش و جهاد دريغ نورزد.

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 2     

سه شنبه، 8 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

تمثيل

خـــفته آن باشد که او از هـر خيال      دارد اومـــيد وکـند با او مــقال

ديــورا چون حـــور بيند او بخواب     پس زشهوت ريــزد او  با ديـو آب

چونک تخم نسل را در شوره  ريخت      او بخويش آمد خيال از وی گريخت

ضعف ســــر بيند از آن و تن پليد     آه از آن نـــقش پـديد ناپــديـد

 

  • اين تمثيل حکايت حال خفته ای است که خواب حسی بروی غلبه کند و قوه متخيله ، نظر سوابق ذهنی به امور شهوانی گرايد و صور شهوت انگيز در خواب بخفته آيد و به حکم محرک خيالی ، بدن در کار آيد و شهوت را به عشق خيالی ايفا کند ،  يا آنکه حاجت بدن محرک خيال شود ،  تا آنکه صورتی مطلوب برانگيزد و بدن از غليان شهوت جنسی بر آسايد ،  و حقيقت آن بيان حال کسی است که به امور خسيس دنيوی و لذات حسی می گرايد ،  و هوش و استعداد عمر خودرا در طلب آن صرف می کند و سرانجام چيزی بدست ندارد و حسرت عمر تلف شده می خورد ،  زيرا در تمام مواردی که آدمی کوشش خودرا بکار می برد بر اميد منفعت و حصول کمال می کوشد ولی غلط و خطا از آنجا می خيزد که آنچه بحقيقت کمال و منفعت نيست بصورت کمال و خير در چشم او آراسته می شود همچنانکه در حالت خواب آدمی خيال را واقع می پندارد وماده توليد حيات و نيروی خودرا فرو می ريزد ،  و چون بيدار شود جز پليدی و پشيمانی حاصلی نمی بيند  . عدم استقرار آدمی در طلب لذات و تفنن در امور شهوانی می تواند شاهدی باشد بر اينکه انسان در هيچ مرحله از مراحل لذت يابی به کمال مطلوب و نهايت مراد خود نرسيده است چون وصول کمال مستلزم س و آرامش است .  و کامجويان و مال اندوزان و جاه طلبان تا وقتی که اين محرکات سبب ضعف بدن و فقد عوامل از کار فرو نه ايستند ،  روی آرامش و آسايش را در خواب هم نمی بينند و پيوسته در طلب آسايش مفروض رنج می برند ،  مانند آن مرد باده گسار ياافيونی که هرروز جرعه و پياله ای افيونی يا بست افيونی برعادت مقرر می افزايد تا مگر بخوشی و لذت تمام برسد ،  و هرچند که خودرا به مطلوب نزديک تر می خواهد فرسنگها از آن دورتر می افتد وصحت و عافيت و اندوخته خويش را نيز برباد می دهد0

نقل از کتاب تفسير مثنوی شريف - اثر دکتر بديع الزمان فروزان فر

  • لغات :

  • متخيل : کسی که گمان و پندار و توهم کند و نيز به معنی تفکر

  • محرک : تحريک کننده ، جنباننده

  • محرک بالفعل : انگيزه

  • مطلوب : خواسته شده ، چيز خواسته شده ، شخص خواسته شده ، مطاليب جمع

  • مفروض : فرض شده

  • صور : جمع صورت

  • ايفا : وفا کردن به عهد ، سربردن پيمان و دوستی ، حق کسی را تمام دادن

  • غليان : جوشيدن

  • حصول : حاصل شدن ، بدست آمدن ، باقی ماندن چيزی

  • تفنن : گونه گون شدن ، کار ی يا هنری بطرزهای گوناگون انجام دادن

ادامه دارد

 


نظرات 1     

سه شنبه، 8 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل دوم 

 برگشت به صفحه اصلی

 

صلاح کارکجا و من خــــــــــراب کجا     ببين تفاوت ره کــــــــزکجا تا بکجا

دلم زصومعه بگرفت  و خرقـــــه سالوس    کجاست ديــــر مغان و شراب ناب کجا

چـه نسبت است به رندی  صلاح و تقوی را     سماع وعظ کجا نغمـــــــه رباب کجا

زروی دوست دل دشمنان  چــــه دريابد       چـــــراغ مرده کجا شمع  آفتاب کجا

چوکـحل  بينش ماخاک آستان  شماست       کجارويم بفـــــــرما ازين جناب کجا

مبين  بسيب زنخدان  که چاه درراه است      کجا همــی روی ای دل بدين شتاب کجا

بشد کــه ياد ، خوشش  باد روزگار وصال     خود آن کرشمه کجارفت و آن عتاب کجا

قرارو خواب زحافظ طمع مدار ای دوست         قــرارچيست صبوری کدام وخواب کجا

لغات:

خراب : ويران ، تباه ، ضد آباد ، خراب آباد کنايه از دنيا

صومعه : عبادتگاه راهب در بالای کوه ، دير ، خانقاه ، صوامع جمع

خرقه : تکه ای از پارچه ، پاره لباس ،جامه ای که از تکه های گوناگون دوخته شده باشد ،جبه مخصوص درويشان

سالوس : فريب دهنده ، مکار ، حيله گر، رياکار

ديرمغان : صومعه ، جائی که راهبان در آن س ت و عبادت کنند اديار جمع دير، آتشکده

شراب : آشاميدنی ، نوشيدنی ، اشربه جمع ،در فارسی به معنی می ، باده ، از صفات و تشبيهات شراب : ام الخبائث ، آب تلخ ، آب حرام ، زهر مينا ، توبه سوز، عقيق ناب ، زبان بند خرد ،لعل مذاب ، آتش جام ، آنش سيال ، خون تاک ، خون رز، اشک دختر تاک ، خون خم ، خون کبوتر ، بنت العنب ، آب آتش زای ، آب آتشين ،

سماع : شنيدن ، شنوائی ، و نيز به معنی آواز خوش ، غنا، سرود ، وجد وسرور

وعظ : پند دادن ، نصيحت کردن ، پند و اندرز

نغمه : آواز ، سرود ، آهنگ ، ترانه ، نوا، نغمات جمع ، نغمه سرا : آواز خوان

رباب : يکی از آلات موسيقی قديم شبيه تار که کاسه آن کوچکتر و فقط دارای دوسيم بوده

کحل : سرمه

آستان : درگاه ، درگه ، مجازا به معنی دربار و بارگاه نيز گفته شده

زنخدان : چانه ،زيرچانه

شتاب : عجله و تندی در کارو حرکت ، چالاکی و سرعت ، تندرفتن ، مقابل درنگ

کرشمه : ناز ، عمزه ، اشاره با چشم و ابرو

عتاب : ملامت کردن ، سرزنش کردن ، خشم گرفتن ، درشتی کردن

طمع : اميد ،آرزو ، حرص و آز ، اطماع جمع

صبوری : صبرکننده ، بردباری ، شکيبنده ، شکيبا

قرار : آرام گرفتن ، جاگرفتن ، پا برجا شدن درجائی ، ونيز به معنی رای و حکمی که درباره مسئله آ امری صادر شود ، به معنی عهد و پيمان نيز گفته شده

صلاح کار کجا و من خراب کجا          ببين تفاوت ره کزکجاست تا بکجا

شرح بيت :

شاعر در ذهن خود خويش را با آنچه که مصلحت است مقايسه می نمايد و چنين تصور می گرددکه وی روش و طريقت خود را با مصلحت و حقايق جداگانه می داند و خودرا سرزنش می کند که راهی که انتخاب کرده با واقعيت منطبق نيست و يا ممکن است در عالم خيال و انديشه افراد را با يکديگر سنجش کند و آنان که راه باطل را گزيده اند پيوسته در بيراهه بسر می برند و عمر گرانمايه خودرا در طريق باطل به هدر می دهند با افرادی که هدف دارند و از فرصتها به نحو احسن بهره برداری می نمايند و لحظات را بيهوده سپری نمی سازند تفاوت فاحشی دارد.

دلم زصومعه بگرفت و خرقه سالوس      کجاست ديرمغان و شراب ناب کجا

شرح بيت :

از رهبانيت و گوشه نشينی خسته شده ام و پيوسته به سوی معبود در شتابم و از يکنواختی و حرکات تکراری آزرده خاطر گشته ام و دلم می خواهد در خويشتن تحولات عظيمی بوجود آورم وآلايشهای ظاهری و لباس درويشی را کنارنهاده و بسوی واقعيت بنگرم و درويشی را در چيز ديگری می جويم و می خواهم از کنج عبادتگاه به وادی ديگری پروازکنم اينجاست که شراب ناب به دادم خواهد رسيد و مخلصانه در جستجوی دير مغان هستم تا محبوب خودرا در آن ديار بيابم وبايافتن معشوق به آمال و آرزوهای ديرينه خود نائل خواهم گشت زيرا که زاهدان خودپرست از احوال من بی خبرند و از اين وادی بيگانه اند و نمی داند که من از شراب ناب چه لذتها که نمی برم.

چه نسبت است به رندی صلاح و تقوی را    سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا 

شرح بيت :

تقوی و پرهيزکاری بارندی و لااباليگری منافات دارد و شنيدن نصايح و اندرزهای خشک با نوای دلنشين عشق مغايرت دارد . در مکتب حقيقت رياکاری و صفات ظاهری ، تظاهر به اسلام و حقيقت نمی کنجد، پيروان واقعی اين مکتب حلاج وار بسوی حق تعالی در شتابند و مسير اينگونه افراد از دروازه تقوی و درستکاری عبور نموده و به جاده های عالی نوارانيت رسيده است در بينش و ديدگاه مکتب عشق تقوی ظاهری چندان جايگاهی ندارد عارفان و سالکان واقعی چنان تزکيه و تطهير نفس کرده اند که خويشتن را به حد اعلای انسانيت سوق داده اند و استماع اندرزهای ظاهری برای اينان پشيزی ارزش ندارد زيرا اينها از نغمات دل انگيز الهی که شاعر آن را به صوت رباب تشبيه نموده چنان مستند که هرگز نمی توانند به حال عادی خود برگردند و در تجليات معنی غرق و مدهوشند ، و آهنگ و نوای شور انگيز رباب ( عشق و انوار الهی ) روح آنان را جلاداده و بخشی از اسرار هستی را برای آنان آشکار ساخته و وصول  به حقايق، زندگی را برای عرفای واقعی شيرين و جذاب نموده است   و آنان پی در پی بسوی معبود و معشوق خود در غليان اند و هرگز در پيمودن اين راه خسته و رنجور و ناتوان نمی شوند.

زروی دوست دل دشمنان چه دريابد     چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا

شرح بيت :

قلوب دشمنان حقيقت آنچنان آلوده به رذايل و پستی است که به ظاهر رخ زيبای دوست را ( آثار و نشانه های آفرينش ) مشاهده می کنند ولی از درک حقايق هستی عاجزند زيرا چراغی که از خود روشنائی ندارد نمی توان آن را با نور آفتاب مقايسه نمود ، دلهائی که با پليديها و ناپاکی ها آلوده اند هرگز نمی توانند رموز هستی را دريابند بخاطر وصول به جانان بايد خودرا از رذايل و آلودگی ها مبری سازيم و خيال و انديشه های ناحق مادی و دنيوی را در وجود خويش نابود سازيم تا بيداری و آگاهی شامل حال ما شود و بايد دل را از مردگی و کاهلی نجات داد و با نور هستی مزين ساخت و به روح خود صفا و جلا بخشيد چه بسا هستند افرادی که غرق نعمتهای ظاهری دنيا شده اند و عمر گرامی را در مسير باطل و بيهوده و درکلوبها و سرگرمی های کاذب سپری می نمايند و از واقعيتهای زندگی غافل می مانند و اهداف حيات را بخوبی درک نکرده اند و چنين تصور نمودند که با رسيدن به جاه و مقام و مال و منال دنيوی می توانند به گم شده خود و يا به رفاه و آسايش برسند در حاليکه مستغرق غفلتند ،و نمی دانند که آسايش و آرامش خاطر در رسيدن به معشوق است نه در کاخهای سر به فلک کشيده دنيوی و در اوج قدرت سياسی و مادی ، و برای وصال به معشوق بايد دل خودر ا شست و با الهام گرفتن از روشنائی آفتاب منزل دل خودرا نورانی سازيم و عاطل و باطل زندگی را سپری نسازيم که عاقبت خوبی ندارد و مارا از نيل به تکامل و جاده های سعادت و خوسبختی باز می دارد .

چو کحل بينش ما خاک آستان شماست    کجا رويم بفرما از اين جناب کجا

شرح بيت :

وجود ما متعلق به شماست پديده آورنده و ايجاد کننده ما شماهستی ، ما از وابستگان درگاه شمائيم و افتخار خادمی و چاکری درگاه شمارا داريم و هرگز از اين ناحيه بيرون نخواهيم رفت و هرکجا برويم در آنجا و جود شمارا لمس خواهيم کرد و هرچه که در عالم هستی مشاهده می شود همه ای اين پديده ها بنحوی به شما ارتباط دارند زيرا شما هستی که به ما حيات بخشيده ای و مارا از عدم و نيستی خلق نموده ايد و ما ارتباط عميق و تنگاتنگی با آستان شما داريم و علاقه خاصی به آن درگاه داريم و احدی نمی تواند اين علايق و پيوند ناگسستنی مارا نسبت به شما زايل سازد ،مصائب و تلخی روزگار نيز در اين امر نمی توانند دخالتی داشته باشند و ما بخاطر شما از حوادث و سختی های متلون استقبال خواهيم نمود و رنجها و کربتهای زمانه را تحمل خواهيم کرد و وابسته به درگاه توئيم اگر مارا از اين بارگاه ربوبی برانی آزرده و رنجور می شويم زيرا از عشاق حقيقی اين درگاهيم و بخاطر اين آستان زنده ايم مايه اميد و تسلی بخش غمهای بيکران مان توهستی اگر به تو تعلق ندشته باشيم پس بکجا پناه ببريم .

 

مبين بسيب زنخدان که چاه در راه است   کجا همی روی ای دل بدين شتاب کجا

شرح بيت :

به زيبائی و جمال ظاهری دنيا چندان توجهی منما بدين شتاب و تندی به کجا حرکت می کنی اين راه دارای فرازها و نشيبهای بيشماری است و سختی ها و مشقتهای بسياری در آستين دارد با اندک سهل انگاری رونده ، از گردونه خارج می گردد و سالک عاقبت خودرا در گرداب هلاکت و گمراهی می يابد و برای پيمودن اين مسير ( مسير عشق و عاشقی ) بايد از صخره های زيادی گذشت و نبايد مقاومت و صلابت خودرا از دست داد و بايستی از هوی و هوسهای نفس اماره در امان ماند و بايد نيروی خويشتن داری و عاطفه را همچنان در وجود خويش تقويت نمائيم و مبادا فريب و نيرنگ شياطين روزگاررا بخوريم و شيفته زيبائی های ظاهری پری رويان گرديم تااز ماهرخان واقعی غافل بمانيم و خودرا با جاذبه های زودگذر دنيا مشغول سازيم و معنی و حقاطق هستی را از صفحه ذهن بزدائيم و اذهان را با زنگارهای از پيش تعيين شده آلوده سازيم و روز به روز شاهد بيراهه رفتن و گمراهی خود باشيم اميد است که بتوانيم بااتخاذ تصميمات عاقلانه و منطقی و با متابعت از فرامين حق تعالی مزاحمتها و آلودگيهای فريبنده دنيا را از خود دور نموده و به صفوف دوستان واقعی حق پيوسته و روح خودرا با فيوضات معشوق واقعی جلابخشيم .

 

بشد که ياد خوشش باد روزگاروصال   خود آن کرشمه کجارفت و آن عتاب کجا

شرح بيت :

چون که از ايشان يادی شد روزگار وصال برايش خوش و گوارا بادا، خود آن ناز و غمزه و آن کرشمه و عتاب کجا رفته ، آری در آن زمان که عاشق به محبوب و معشوق خود رسيده بود و از تجليات آن بهره ها می جست و نيز شاهد عتابها و کرشمه ها و غمزه های جانانه معشوق بود حالا ديگر لحظه وصال رو به اتمام گشته و خبری از غمزه و عشوه گری نيست پس آن لذتها کجا رفتند بنابر اين عاشق واقعی وقتی که خويشتن را از زنگارها و غبارها ی درونی پاک نمايد و نهاد و سرشت خودرا برای وصال به معشوق آماده کند بلافاصله معشوق چهره خودرا برای عاشق نمايان خواهد کرد و باناز و کرشمه از عاشق پذيرای خواهدنمود و لحظات ديدار يار برای او لحظه های فرحبخش و شور انگيز است زيرا که معشوق به بالين عاشق آمده و زندگی را برای او شيرين و دلربا ساخته است ، بلی اين عاشق است که زمينه را برای لحظه وصال مهيا کرده و گرنه معشوق را کاری نيست.

قرار و خواب زحافظ طمع مدار ای دوست    قرار چيست صبوری کدام و خواب کجا

شرح بيت :

عهد و پيمانی که با تو بسته ام بخاطر طمع و آز نيست بلکه صداقت و راستی در ذمه اينجانب است و حاصل تلاشها و زحمات شبانه روزی من است که برای رسيدن و قرب به حق راه طولانی را پيموده ام و گردابهای هولناکی تهديدم کرده و هرگز تسليم آلودگی ها و ناپاکی ها نشدم و عزم و همت خودرا در مبارزه و ريشه کن نمودن خواهش ها ی ناحق نفس خود بکار بستم و با تحمل سختی ها صبر و بردباری را بيشه خود کردم و زندگی را فقط برای معشوق خواستم و گرنه حيات باريچه ای بيش نيست خوردن و خوابيدن ، دفع شهوات ، به جاه و مقام رسيدنها ، و به ديگران حکمرانی کردنها ، بخاطر منافع زودگذردنيوی مطيع بی چون و چرا مستبدان و عارتگران گشتنها ، چه ارزشی دارد ؟ مگر می توان شخصيت و منش واقعی انسانی را با مطاع ناچيز دنيا ( قدرت ، مقام ، پست ، ثروت , .....) سنجيد مگر می شود علم و آگاهی و بينش و بصيرت عميق را با دنيا و ماديات مقايسه نمود اين کجا و آن کجا ، اگر معشوق نباشد آرامش و س را در کجا بايد يافت آيا دنيا و حب متعلقات آن پاسخگوی عطش درونی ما خواهد شد ؟ نه هرگز  محال است که با اندوختن ثروت نامشروع و يا حب جاه و مقام بتوان به آرامی زندگی کرد هرچه که بخواهيم اگر به آن برسيم باز هم شعله های آتش درون ما خاموش نخواهد شد زيرا مادر جستجوی چيز ديگری هستيم و خواسته های مورد نظر ما در زيور آلات و خواهشهای ظاهری دنيا نمی گنجد ، پس طمع حافظ برای شهرت و آوازه دنيوی نيست بلکه قرارو صبوری حافظ بخاطر وصال به معشوق است ماهم بايد در چنين راهی گام برداريم تا به مقصود و مراد خود نائل شوئيم.

 


 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 1     

نگرشی به دیوان حافظ

دوشنبه، 7 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش

غزل يکم

برگشت به صفحه اصلی

 

الا يا ايها اساقــــــــــی  ادرکاسا و ناولها        که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

ببوی نافه ای کاخــــر صبا زان  طره بگشايد         زتاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دلها

مـــرادمنزل جانان چه امن عيش چون هردم         جرس فرياد مــی دارد که بربنديد  محملها

به مـی سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد         که سالک بــی خبر نبود زراه و رسم منزلها

شب تاريک و بيم موج و گردابــی چنين هايل          کجا دانند حال ما سبکباران ساحلهـــــا

همه کارم زخود کامـــی ببد نامی  کشيد آخر           نهان کـی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

حضوری گر همی خواهی از او غايب مشو حافظ          متــی ما تلق من تهوی دع الدنيا  و اهملها

 

  

لغات:

الا :  بدان ، آگاه باش

يا ايها الساقی : ای ساقی

ادر : بگردان

کاسا : جام شراب

ناولها : بده آن جام را

نافه :  ناف مانند ، مانند ناف ، آهوی مشک ، ماده ای که در ناف  آهوی مشک جمع می شود

صبا : بادی که از سمت شرق می وزد ، باد برين

طره : جبهه ، ناصيه ، کناره چيزی ، ريشه دستار ، جامه ، دسته موی تابيده درکنار پيشانی ، طرر طرات اطرار جمع

تاب : پيچ و خم که در رشته يا ريسمان و زلف و امثال آنها بيفتد و به معنی فروغ و روشنی و گرمی و به معنی طاقت و توانائی

جعد : موی پيچيده ، زلف مرغول ، خلاف مسترسل

مشکين : مشکی ، سياهرنگ ، آنچه بوی مشک بدهد

امن : بی ترسی ، اطمينان ،آسايش ، آرامش قلب ، ضد خوف

عيش : زندگانی ، طعام ،خوراک ، خوردنی ، آنچه به آن زيست کنند ، خوشگذرانی ، خوشی و شادمانی

جرس : زنگ

محمل : آنچه در آن کسی يا چيزی را حمل کنند ، هودج ، پالکی ، کجاوه ، محامل جمع

پيرمغان : کنايه از پيشوای طريقت ،

سالک : رونده پيرو ، پارسا ، زاهد ، عارف ، پارسا ، زاهد ، عارف

گرداب : جائی در دريا که آب دور خود می چرخد و فرو می رود ، گردابه و آبگرد نيز گفته شده

هايل : هائل ، هولناک ، ترساننده ، ترس آور ، و امری که بر انسان بزرگ و سنگين آيد

سبکباران : کسی که بار سبک بردوش داشته باشد ، حيوان بارکش که بارش سبک باشد ، به معنی شخص فارغ و آسوده و بی خيال

ساحل : کنار ، کرانه ، کناره دريا ، سواحل جمع

خودکامی : استبداد ، خودسری

بدنامی : رسوائی ، بی آبروئی ،

نهان : پوشيده ، پنهان ،

راز : سر ،مطلب پوشيده و پنهان ، مطلب نهفته در دل ،رازه هم گفته شده

محفل : جای جمع شدن دوستان ، انجمن ، جرگه ، مجلس ، محافل جمع

حضور : حاضر شدن ،حاضر بودن ، نزد کسی بودن ، کلمه احترام و تعظيم که پيش از نام شخص بزرگ گفته و نوشته شود

همی : هم اين ، همچنين ، اينک ،هميشه ، پيوسته

متی : هرگاه

تلق : ملاقات کنی

من : کسی که

تهوی : دوست می داری

دع : ترک کن ، وداع گو

اهملها : رها کن آن را (دنيا)

صلاح : نيک شدن ، نيکو کارشدن

الا يا ايها الساقی ادر کاسا و ناولها            که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

شرح بيت:

ساقيا جام نوشين شراب ارغوانی وعشق و حقيقت را به بندگان مخلص باريتعالی عطا نما و به من هم  واگذار کن ، زيرا که عشق و عاشقی ابتدا سهل به نظر آيد وقتی که به اندرون وارد شويم چيزهای ديگری می يابيم و مشکلات بيشماری گريبانگيرمان می گردد، در بدو کار تصور می کنيم که پيمودن اين راه خيلی ساده و آسان است هنگامی که باب اول آن را مشاهده می نمانيم به اين احساس دست می يابيم که گذر از اين وادی و وصول به معشوق تحمل رنجها و کربتهای زيادی را می طلبد و عاشقان وصال بايستی از سختی ها و ملامتها ی ظاهری عشق با آغوش باز استقبال نمايند و با اشتياق کامل بخاطر ديدار معشوق واقعی دوش به دوش کاروان عشق و حقيقت به تلاش خود ادامه دهند در غير اين صورت در بيابان لايموت با شبهای تيره و تار مبهوت و سرگردان خواهند ماند و امواج آلودگی به ماديات آنهارا تحت سيطره خود قرارخواهد داد و از ثمرات عشق و شميم دلنواز آن بهره چندانی اخذ نخواهند نمود.

 

ببوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشايد          زتاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دلها

شرح بيت:

با حس طراوت و تازگی و زيبائی ،  بوی دل انگيز آهوی مشکين که از جانب باد صبا به اين ديار آورده  شده و با گشوده شدن طره زلف يار حالت خاصی بوجود می آيد که جبهه جديدو حديث نوئی برای طالبان  عشق است و بامشاهده پيچ و خم زلف يار و مقايسه  آن با آهوی مشکين احساس عجيبی در دلهای آگاه و بيدار بوجود می آيد بنابراين تا حدودی راز حقايق هستی و اسرار نهانی پديده ها ی جهان برای شيدايان و شيفتگان عشق هويدا می گرد د و مسئوليت آگاهان چندين برابر می شود ، و پيمودن اين راه دشوار مقاومت و صلابت خاصی را می طلبد چه بسا عاشقان و پيروان واقعی معشوق در پيمودن راه خود دچار مشکلات و حوادث ناگواری شوند ، با اين حال ديدار نگار و جمال روح افزای آن و زلف دلربای يار تلخی ها و ناگواری هارا برای عشاق از جان گذشته شيرين می سازد و زندگی را برای آنان به بهاری شهد آفرين و دلگشا و طرب انگيز مبدل می کند و درپرتونسيم طراوتبخش معشوق آرامش و س کامل برای عاشقان پديدار می گردد.

 

مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هردم             جرس فرياد می دارد که بربنديد محملها

شرح بيت:

ماوی و ملجا آسايش و محل عيش من منزل جانان می باشد منادی ندا می دهد که بارهای خودرا ببنديد و از اين محفل بيرون رويد ، چنين ادراک می شود که نمی توان به زندگی دنيای فانی دل بست چونکه فردای ما معلوم نيست ، برای تداوم حيات دنيوی خود هرتدبيری که بينديشيم باز هم نمی توانيم به خواسته های خود نايل شوئيم زيرا فرصتها مثل ابرهای بهاری می گذرند و به ما اجازه چنين کاری را نمی دهند ، البته مراد و مقصود اين نيست که به زندگی دنيوی بی اعتنا باشيم و از لذايذ مطلوب آن بهره ای نبريم زيرا آفرينش انسان بخاطر اين نيست که در کنجی نشيمن اختيار کنيم و از نعمتهای زندگی غافل مانيم بلکه هدف از خلقت چيز ديگری است نبايد از معنويت معقولانه و شيرين بدور باشيم و بايد آنچه که در پيرامون ما موجود است بخاطر وصول به اهداف عاقلانه و منطقی آنهارا بسيج کنيم و خويشتن را برای پذيرش اندرزهای مناديان حق مهيا سازيم و گرنه از دنيای مادی و معنوی محروم خواهيم ماند زيرا که فرجام کار ماترک اين دنيای تنگ به سوی دنيای ابدی و هميشگی است و نيات و اعمال ما آخرين حرف را برای ما خواهد زد.

 

بمی  سجاده رنگين کن گرت پيرمغان گويد       که سالک بی خبرنبود زراه و رسم منزلها

شرح بيت:

با عنايت به اندرزها و نصايح حکيمانه پيرمغان  به سوی علم و درک حقيقت روی آر و زندگی خودرا با دستورات و سخنان نغز او تنظيم نما تا جاده های سعادت و خوشبختی به رويت گشوده شود و حيات ابدی توام با آرامش و امنيت نصيبت گردد و از رذايل و پستی ها در امان باشی و با آلوده نمودن سجاده ات به شراب ناب اسراری از سرهای عالم هستی برايت هويدا خواهد شد و پی به حقايق هستی خواهی برد ، و آنچه را که در اطراف خود ( عالم مادی و جاذبه های زندگی دنيوی ) مشاهده خواهی کرد همه را افسانه ای بيش تلقی نخواهی نمود ، بلکه فقط پندها و فرامين حکيمانه پيرمغان برايت بعنوان حقيت تجلی خواهد شد ، چونکه سالک و جوينده حقيقت از رسومات منازل طريقت بی خبر نيست و می داند که اين راه ناهمواريهای زيادی دارد و خيلی چيزها را می طلبد و دوستداران و پيروان واقعی آن بايستی همه چيز را (دنيا و متعلقات مذموم آن را )پشت سر نهاده و به سرمنزل ابدی که همانا رسيدن به کمال است بپيوندند و گرنه ره به جائی نخواهند برد.

شب تاريک و بيم موج و گردابی چنين هايل            کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

شرح بيت:

انسان تشنه در پی آن است که به آب و نوائی برسد و پيوسته در جستجوی آب است تا وجودش را سيراب سازد در درونش عطش وصال غوغا می کند اين نيرو مداوم در غليان و جوشش است او درزندان تاريک و گردابی عظيم بسر می برد و لحظه به لحظه در آرزوی نجات از آن گرداب هولناک است ، بنابر اين تفکر و احساس او چيز ديگری است چه بسا بيگانگان و اغيار (آنان که مفهوم عشق و عاشقی را درک نمی کنند) وضع اورا درک نکنند زيرا از مشکلات او بی خبرند . آری انسانهای وارسته و با فضيلت تشنه وصال به معشوقند و شب و روز را در آتش عشق سوزانند ، و آنچه که بدان دست يافته اند لمس آن برای سبکباران بسی مشکل و ثقيل است ،زيرا آنان چنان به مال و منال و لذايذ ظاهری دنيا دل بسته اند که هرگز حال عارفان واقعی را درک نخواهند نمود.

همه کارم زخودکامی ببدنامی کشيد آخر        نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها

شرح بيت:

خودکامی و خود پرستی عاقبت مرا رسوای جهان کرد چرخيدن به دور خود و بی اعتنا بودن به ديگران از عوارض خودخواهی است ، گزيدن انزوا و غزلت  باعث می گردد که انسان از پيرامون خود بی اطلاع باشد و چگونگی رفتار و برخورد ديگران با خويشتن و بالعکس را بخوبی نتواند تشخيص دهد چه بسا ممکن است درسنجش خود دچار اشتباه و خطا گردد با اينکه نيت خوب و خيری دارد ولی در نزد مردم به بدنامی و خود خواهی مشهور شده است ، بد نامی در پيش ديگران از ظواهر قضايا است بلکه در باطن قضيه ديگری نهفته است ، که مردم معمولی از فهم آن عاجزند چنين تصور می نمايند که عارف فردی منزوی و عزلت گرا يا خود خواه است زيرا از آتشی که در درون عارف شعله ور است بی خبرند بايد هم بی خبر باشند ، جوينده راه حقيقت می تواند به حقيقت دست يابد کسی که از منازل طريقت بدور است و هيچگونه حرکتی هم به خود نمی دهد نمی تواند اسرار و حقايق هستی را در يابد بنابراين رازهای هستی برای عارفان واقعی پنهان نخواهد ماند و تنها ازگوشه نشينی آنان بغلط در محافل عمومی و عرفانی سخنها خواهند راند.

حضوری گرهمی خواهی از او غايب مشو حافظ           متی ما تلق من تهوی دع الدنيا واهملها

شرح بيت:

اگر طالب آسايشی ای حافظ از او ( حق تعالی ) غافل مشو  يعنی ای حافظ اگر می خواهی به آنچه که دوست داری برسی دنيا را ترک کن يعنی در راه وصال به معشوق همه چيز خودرا بذل کن و بخاطر خدمتش صرف نمای ، اگر جمعيت خاطر و فراغ دل می جوئی از ياد محبوب هيچگاه غافل مباش ، چون کسی را که دوست می داری ديدارکنی لازمه اش اين است که دنيا و اسباب آن را فرو گزاری و رها کنی .تا به مراد خود برسی

 

 
 


 

 


 


 


 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  


نظرات 2     


 

Powered By IRANBLOG